امشب دور میدون ونک نه از اون یگانهای ویژه سپر به دست و باتومدار خبری بود و نه از اون پلیسهای موتور سوار با لباس سیاه. بر خلاف چند روز بعد از تحلیف که شباش میدون رو پر کرده بودند و دور آبنما ایستاده بودند منتظر. از اون گشتهای ارشاد همیشگی هم خیلی وقته خبری نیست، گویا ماشینهاشون به کارهای مهمتر دیگهای اختصاص داده شدند. هیچ وقت یادم نمیره یه شب که توی ترافیک گیر کرده بودیم، چشمم افتاد به یکی از ونهاشون و چشم تو چشم یکی از این ماموراشون شدم. اون هی منو نگاه میکرد من اونو. جالب اینجاش بود که نمیتونستیم چشم از هم برداریم. یاد اون صحنه ی فیلم هشتپا افتاده بودم که ماشین یه زن پلیس کنار ماشین ماهایا پطروسیان و مهتاب کرامتی و آتنه فقیه نصیری وایمیسه و ...
(ادامه دارد- الان نمیتونم ادامه رو بنویسم باید برم)
خدایا... این چه جنایتهایی که هر روز بیشتر داره عیان میشه؟ همه این چیزهایی که داره رو میشه یه روز گردن مسببش رو میگیره قبول٬ ولی روزی چند تا خبر بد باید شنید تا این حکومت باطل تموم شه؟ این چیزی که کروبی توی نامه به رفسنجانی ازش صحبت کرده قابل تصور نیست... رفتار منافی عفت با زندانیان دختر و پسر٬ جوونایی مثل من و شما٬ بی هیچ گناهی٬ پاک و معصوم. خدایا این چه حکومت اسلامیه که یه ذره از رفتارشون با زندانیا بر اساس اسلام و هیچ دینی نیست؟ ای خدا... تو صدای ما رو بشنو...
!Happy B-day to Me
[نکته: دیروز بود!]
در روزهای 10 تا 12جولای (ژوییه)، از ساعت 5 تا 8 بعدازظهر در تمام نقاط دنیا در محلهای مناسب، پارچهای با رنگ سبز میآویزیم و از ایرانیها امضا جمع کنیم که "احمدینژاد، رییسجمهور ایران نیست." سپس همه پارچهها را به محلی که در روز آخر امضاگیری اعلام میشود، ارسال می کنیم تا به هم دوخته شود. سپس از رسانههای بین المللی و نیز موسسه رکورد گینس دعوت کنیم و تومار را از یکی از ساختمانهای بلند و مشهور دنیا نظیر برج ایفل یا برج تورنتو میآویزیم، و سپس برای ثبت در تاریخ، به موزه سازمان ملل متحد میفرستیم.
1- این کار، احمدینژاد را به عنوان منفورترین رییسجمهور وارد کتاب رکورد خواهد کرد.
2- تمام دنیا را با این جمله "احمدینژاد، رییسجمهور ایران نیست"، آشنا خواهد کرد
3- این کار که قبل از مراسم سوگند خوردن انجام می شود، این مراسم را از آنچه که هست هم ننگآلودتر خواهد کرد.
4- سبب میشود دولتهای خارجی در به رسمیت شناختن این دولت تعلل کنند.
5- اتحاد ایرانیان خارج از کشور را نشان خواهد داد.
6- به مردم داخل قوتقلب میدهد که هزینههایی که دادهاند بیهوده نبوده و اقلاً باعث وحدت عمل خارجنشینان شده.
7- اگر خوب کار شود، صفهای طویلی برای امضای این تومار تشکیل خواهد شد که انعکاس بینالمللی خواهد یافت.
و حسنهای دیگری که حتماً به ذهن شما خطور خواهد کرد...
ن د ا
آ ق ا س ل ط ا ن
محل گ ل و ل ه خوردن: خیابان کارگر- سر خسروی در حال نظارت تظاهرات
ق ات ل: فردی که میدانید عضو چه گروهی است از بالای یک ساختمان قلب او را نشانه گرفت
سن: ۲۶-۲۷ سال (در برخی سایتها ۱۶ سال ذکر شده که با توجه به عکس بیست و هفت درست تر به نطر میرسد)
تصاویر آخرین لحظات جان دادن این دختر بیگناه در سراسر جهان پخش شده- از اینترنت قابل دیدن است.
صفحه ای که به او در ویکیپدیا اختصاص داده شده را ببینید.
فقط میتونم بگم: "فراموشت نمیکنیم..."
Where Is My
Vote?
یاهو سیصد و شصت داره میبنده. شنبه دیدم ایمیل زده که تا سیزده جولای بسته میشه و زود بند و بساطتون رو جمع کنید برید به قسمت جدید و با این لینک هم محتویات وبلاگتون رو از اونجا به صفحهی جدیدتون منتقل کنید. با اینکه سیصد و شصت همیشه به نظرم سرویس خیلی ضعیفی بوده، دلم یهو براش تنگ شد. نوشته بود اون کامنتایی که براتون گذاشته بودند و تِستِمُونیالها به صفحهی جدید منتقل نمیشه. دلم واسه کامنتایی که دوستام واسم گذاشته بودند سوخت. وبلاگم رو با اون چند تا پست کماش با کلیک یه لینک منتقل کردم به قسمت جدید. از اونجایی که میدونستم کسی به وبلاگ من اون تو علاقهای نداره، اون جا به انگلیسی واسه دل خودم بعضی وقتا مینوشتم. البته بیشتر عکس تزئینی میذاشتم و هر پستم شامل یک یا دو جمله بیشتر نمیشد.
چیزی که واقعا راجع به وبلاگ نوشتن اون تو دوست داشتم این بود که بدون هیچ ادا و اصولی میتونستی هر عکسی رو بخوای از روی کامپیوترت اونجا آپلود کنی؛ برعکس این بلاگفا که باید اول بری عکسات رو یه جا آپلود کنی، بعد وقتی با این سرعت کم و با بدبختی آپلود شد، لینکاش رو برداری بذاری توی پستت تا اون وقت جناب بلاگفا سرتون منت بذارن و عکس رو روی وبلاگتون ظاهر کنند. تازه اون وقت هم باید بنا به سلیقهی خودت اندازهی عکس رو درست کنی. اگه خیلی گنده باشه از کل وبلاگات هم میزنه بیرون. این بدی رو بلاگاسپات هم که توش آپلود کردن راحتتره، داره. یعنی اگه چند تا عکس بخوای توی یه پست بذاری و اندازههاشون متفاوت باشن با دردسر مواجه میشی؛ چون هماندازه کردن چند تا عکس با دست خیلی سخته. باورتون نمیشه یکی از دلایلی که توی وبلاگم عکس نمیذارم همینه. از بس که اعصابم رو خورد میکنه. اما سیصد و شصت عکس رو خیلی قشنگ بالای پستت ظاهر میکرد و با اینکه اجازه نمیداد توی یه پست بیشتر از یه عکس بذاری، اما همهی عکسها توی همهی پستها یه اندازه بود. و من این رو بینهایت دوست داشتم.
خوبی این صفحهی جدید اینه که کل صفحهات رو تا به یکی اجازه ندی نمیتونه بیاد بخونه. تو سیصد و شصت قبلی میشد اطلاعات شخصی و وبلاگات رو محرمانه کنی و تعیین کنی کی بتونه بخونشون ولی کامنتایی رو که بقیه واست میذاشتند واسه همه قابل رویت بود و من خوشم نمیاومد. به دوستام هم که نمیتونستم بگم آی واسه من کامنت نذارید؛ مسیج بذارید تو اینباکسم! ممکن بود بپرسن "وا... مگه تحت تعقیبی؟!" میشد یه کاری هم کنی هیشکی واست کامنت نذاره ولی اون مدلی رو هم دوست نداشتم، بیادبانه بود. تو سیستم قبلی تمهای مختلفی میتونستی واسه صفحهات انتخاب کنی اما تو سیستم جدید رنگ صفحهی همه ی کاربرها خاکستری-سفیده. فقط هم یه عکس میتونی بذاری، نه سه تا. نقد کتاب و فیلم و فید آراساس که نمیدونم چی هست رو هم نداره. قسمت پروفایلش هم چنگی به دل نمیزنه. تو هر دو سیستم میتونی تعیین کنی با سرچ ایمیل یا اسم و فامیلت پیدات کنن یا نه. در پایان از چیزایی که گفتم این نتیجه رو میشه گرفت که سیستم جدید یه خوبیهایی داره و یه بدیهایی. احساس میکنم صفحه رو از روی فیسبوک تقلید کردهاند و به نظرم هنوز کامل نشده. ولی خُب، هر چی بود: خداحافظ یاهو سیصد و شصت.
نمیدونم چرا موقع زیر و رو کردن فیس بوک ملت این قدر عذاب وجدان نمیگیرم که موقع زیر و رو کردن سیصد و شصتشون.
پست دیروز نتیجه هیجان زیاد ناشی از خرید 5Language Visual Dictionary از نمایشگاه کتاب هستش. یعنی میخواید منو خوشحال کنید فقط برید هی برام انواع و اقسام دیکشنریها رو بخرید! مثل این که اوریجینالش اصلا تو ایران نیست، اگر هم باشه قیمتش چیزی در حدود سی هزار تومن (با توجه به تصویری بودن و کاغذ گلاسه داشتن) میشه. علت این که من دفعات اول با دیدن دیکشنری فکر میکردم اوریجیناله اینه که توی وکیوم بود (یعنی دورش از این پلاستیکا بود باز هم نمیشد) و فکر میکردم فقط کتابهای اصل رو وکیوم میکنند، به آرم انتشاراتیاش رو جلد هم اصلا توجه نداشتم. به هر حال تصمیم گرفتم این قدر وسواس به خرج ندم و بخرمش، حالا چه افست چه اصل. خیلی خیلی کتاب مفیدیه، حداقل واسه من که همیشه آرزوم اینه که ده بیست تا زبان یاد بگیرم. استقبالی هم که از این کتاب تا حالا دیدم شده خیلی خوب بوده، یعنی من تا داشتم کتاب رو توی غرفه ورق میزدم هر کی نگاش میافتاد میخواست بخردش! به هر حال الان خیلی خوشحالم. گذاشتمش تو کتابخونهام هی ذوقش رو میکنم!
بین خودمون بمونه، یه دیکشنری کمیاب دیگه هم که مدتها میخواستم بخرمش و دنبالش بودم چند روز پیش دوباره دیدم فروشگاه کتاب مرجع آورده. اونم فقط یه دونه!!! یعنی یکی بیاد بخردش میمیرم چون مطمئنم دیگه نمییارن. اون روز تا دیدمش کلی خوشحال شدم ولی از بخت بد پول کافی همراهم نبود. دعا کنید کسی تا چند روز احتیاجی به دیکشنری -از هر نوع- نداشته باشه!
میدونم اینقدر این روزها از این کتابهای «چگونه بهتر زندگی کنیم» و اینا زیاد شده که نیازی به پست امروزم نیست، ولی خوب منم دلم میخواد بر اساس تجربیات زندگیم چند تا نکته رو بهتون بگم که اگه میخواییم حال و روز بهتری داشته باشیم، بریم بهش عمل کنیم- از جمله خود من:
1- خواب مرتب و کافی: همیشه شب زود بخوابید. وقتایی که آدم دیر میخوابه فرداش داغونه. مغزش هم کار نمیکنه. حتی اگه شبا بیدار بمونید و صبحها بخوابید فایدهای نداره. خواب شب همه چیز رو میسازه. خواب روز آدم رو کسل و مریض میکنه. صبحهایی که آدم شبش خوب خوابیده روحیهی عالی داره و حس نمیکنه دنیا به آخر رسیده. خلاصه احساس میکنی زندگی داره بهت لبخند میزنه. اگه از اونایی هستید که عصرها چرت کوتاه میزنید ولی شبها خوابتون نمیبره، خواب عصر رو حذف کنید. چاییقهوهاینا هم موقوف!
2- تغذیه کافی: این از اون چیزایی که بدجوری به نتیجهاش رسیدهام. اگه روزانه ویتامین کافی مصرف نکنیم، پوست داغونی خواهیم داشت. ویتامینهایی که تو میوههاست آدم رو شاد میکنه و خیلی خیلی تو سلامت جسم و روح تاثیر داره. حتماً صبحها یه چیزی که حالتون رو بد نمیکنه به عنوان صبحونه بخورید و در طول روز میوه بخورید. (الان قیافهام شبیه این متخصصهای تغذیه شده که مییان تو تلویزیون).
3- ارتباط با دوستان: تنهایی بدجوری نابودکننده است و آدمای تنها از لحاظ روانی تو وضعیت بدی به سر میبرن. کلا میدونم رفیق بامرام این روزها کم شده اما بالاخره که چهار تا دوست درستحسابی آدم میتونه از اینور اونور پیدا کنه. حرفزدن و گذروندن وقت با دوستها استرس آدم رو کم میکنه و بعدش حس خوبی داریم. منظورم از حرفزدن با دوستان از طریق آنلاین و فیسبوک و آفلاینهای یاهو مسنجر نیست، ول کنیم این دنیای مجازی رو بابا! اینا با همهی راحتتر کردن ارتباط، آدما رو تنهاتر کردن. (یکی نیست بگه تو که لالایی بلدی...)
4- داشتن هدف: اگه هدف نداشته باشیم زندگی خیلی خیلی پوچه و در معرض افسردگی قرار داریم. این هدف هر چقدر هم کوچیک باشه باز هم مهمه. به نظر من آدم خوبه یه کلاس در رابطه با چیزی که بهش علاقه داره بره پیدا کنه و ثبتنام کنه. حالا هر چیزی میتونه باشه. تو خونه موندن و دسترودست گذاشتن چیزی رو عوض نمیکنه و ته موندهی اعتماد به نفس آدم رو میگیره. در ضمن اگه تو زندگیتون چیزایی هست که واقعا آزارتون میده با یه مشاور خوب یا روانشناس صحبت کنید. سلامت روان چیزی نیست که بشه ازش غافل بود.
5- ترک عادتهای مزخرف: بله! این خیلی مهمه. اگه فرتفرت چایی میخورید، قهوه دم میکنید، سیگار میکشید یا حتی تنبل هستید و بیستچهار ساعته پای تلویزیونید، یا بدتر از اون از جلوی کامپیوتر بلند نمیشید، سعی کنید حداقل کمش کنید؛ چون میدونم صددرصد نمیشه به این راحتی از دست این عادتهای بد خلاص شد.
ین چیزایی بود که به ذهنم میرسید. میدونم لیست خیلی ناقصیه ولی برای من یکی مهمترین نکتهها رو داره.
بعد از نه ماه داشتن دوشنبههای خوب و سر و کار داشتن با آدمای خوب، هنوزم احساس میکنم دوشنبهها باید روزهای خوبی باشه، هر چند با یه سری آدم حال بهزن مجبورم سر کنم!
از پارسال و پیرارسال (چه کلمهی عجیبی) که رفتم نمایشگاه و دیدم هیچ خبری نیست، پشت دستم رو داغ کرده بودم که عمراً امسال پا طرف نمایشگاه نذارم، ولی مثل اینکه نمایشگاه طلبیده ما رو! یه مدتیه بند کرده به یه دیکشنری چهار زبانه که تصویری هستش و قیمتش هم مناسبه، دفعههای اول که دیدمش دیکشنری اصلی بود و افست شده نبود اما جاهای بعدیکه رفتم دیدم افستش کردند و طبق معمول که ناشران داخلی باید خرابکاری کنند، برداشتن بعضی از عکسها رو که اصلا مورد خاصی هم نداره حذف کردند. این طوریه که توی دیکشنری میخونی «رقص باله»، ولی بالاش هیچ تصویری نمیبینی. آی من حرصم میگیره این جور وقتها. همیشه وقتی میدیدم تصویرهای کتاب زبانهامون رو دستکاری میکنند و زیر دامن خانمه شلوار سیاه میکشیدن آی بدم میومد. خلاصه گفتم شاید توی نمایشگاه بتونم خود دیکشنری اصلی رو پیدا کنم بدون هیچ گونه حذف و اضافهای. نتیجه این که: باز هم ما و نمایشگاه!
دیکشنری آکسفوردی که توی خونه دارم «اصل» هستش و آی حال میکنم وقتی ورقش میزنم. هیچ وقت روزی که رفتم خریدمش یادم نمیره. یه دیکشنری افست شده خریده بودم که تو صفحاتش پر از خرابکاری و لک بود و بعد یه روز دیدم چند صفحهاش نیست. از خدا خواسته بلند شدم رفتم فروشگاهی که از اونجا خریده بودمش. انصافا فروشگاه معتبری هست که بعدا سر فرصت راجع بهش حرف میزنم. خلاصه گفتم دیکشنریتون خرابه و قبول کردند عوضش کنم. بعد رفتم سمت قفسه دیکشنریها و دیدم خدای من... دیکشنری آکسفورد چاپ انگلستان، وکیوم شده، با کاغذ سبک مخصوص که توی ایران وجود نداره و بدون هیچ گونه دستکاری ناشران داخلی توی یکی از قفسهها نشسته و داره به من لبخند میزنه. فوری برداشتم و بدون پرداخت هیچگونه مبلغ زیادی و تنها با پرداخت دو هزار تومان اضافه، از شر دیکشنری قدیم کلفت با اون کاغذهای سنگینش راحت شدم. وقتی داشتم دیکشنری جدید رو باز میکردم بوی صفخاتش به مشامم میخورد. یه بوییه که تا حالا توی هیچ کتابی ندیدم و هنوزم که هنوزه گاهی صورتم رو نزدیک صفحاتش میگیرم و از بوش لذت میبرم. خب بسه دیگه، وگرنه ممکنه فکر کنید من دارم از عشق این دیکشنری میمیرم! هر چند خیلی خیلی خیلی دوستش دارم...
خب الان میخوام چنان پست طولانی و بلندی بنویسم که از این که آرزو کردید من تند تند پست بنویسم پشیمون بشید. هه هه (خندهی بدجنسانه).
دو روز با تور ایرانگردی رفتم کرمان. واژهی کرمان از کرمنه مییاد که به معنی کار و کوشش هستش و ریشهی پهلوی داره. برعکس شیراز که همیشه از هر حملهای جون سالم به در میبرده مردم کرمان تو طول تاریخ بدبختیهای زیادی رو تحمل کردن. طوری که یه جورایی آدم میتونه خستگی رو حتی الان هم تو صورتشون بخونه. بعد هم کرمان یه ذره خطرناکه! خود مردمش خوبن ها... مهاجر زیاد داره ناامن شده. تریاک ماهان هم میگن کیفیت خوبی داره(!). کرمانیها همه رنگ صورتاشون آفتاب سوخته خیلی تیره بود و من آدم سفید اونجا ندیدم.
سوغاتیهای کرمان: زیره که معلومه، قاووت و کُلُمْپـــِه! حالا کُلُمپه با این اسم عجیب و غریبش چی هست؟ لابد یه چیز قلمبه تو ذهنتون تداعی میشه ولی یه شیرینی تخت هستش به اندازهی کف دست، زرد رنگه و روش یه سری طرح مثل کلوچ سنتیهای فومن روش هست. وسطش هم پر از خرماست. خیلی خوشمزه است. حتما بخریدش با چایی عصرها خوردنش خیلی میچسبه (تا حدی مزهی نون خرمایی رو میده). قاووت همون تلفظ محلی کلمهی "قوت" هستش. یه پودری که فکر کنم مخلوطی از کاکائو و یه سری چیزهای دیگه باشه. ظاهرا غذای سنتی کرمان بزقرمه است که من با شنیدن کلمهی بز اشتهام کور شد اما راهنمامون گفت یه چیزیه مثل کشک و بادنجون. یاد برره افتاده بودم. ولی خوب من ترجیح دادم امتحانش نکنم و کباب سفارش دادم و بعد هم که گفتند فعلا بزقرمهمون تموم شده و بقیه چیزهای دیگهای سفارش دادند.
اولین جایی که رفتیم کویر لوت بود. من فکر میکردم باید خیلی گرم باشه و آدم اونجا هلاک شه ولی اونقدرها هم وحشتناک نبود. خیلی دوستداشتنی بود. میگن کویر لوت هر سال از طرف مجلهی نشنال جئوگرافی به عنوان گرمترین نقطهی زمین انتخاب میشه. یه چیزهای صخرهمانندی هم بودند که بهشون میگن "کلوت". هیچ گیاهی هم اونجا رویش نداره حتی خار که معمولا توی کویر رشد میکنه. جالب اینه که من یه مگس سبز دیدم که همهاش دور و برم وول میخورد. این توی اون کویر چی کار میکرده و از چی تغذیه میکنه معلوم نیست.
بعد رفتیم ماهان. اسم ماهان رو واسه این گذاشتن ماهان چون شبهای مهتابی قشنگی داره. ستارهها اونقدر زیاد و درشت بودند که چشم آدم درد میگرفت. باغ شازده ماهان. باغ شازده میگن شبش قشنگه ولی ما که چیزی ندیدیدم چون چراغهای حوض ها خاموش بود آبهم توش جاری نبود! ولی باغ باصفایی بود. میگن این عمارت رو واسه شاهزاده ماهان حاکم کرمان میسازن اما وقتی بنای عمارت ادشته تموم میشده حاکم فوت میکنه و بنایی که داشته سر در رو گچکاری میکردی از ترساش (حالا واسه چی ترسیده و از چی میترسیده من نفهمیدم) بله از ترسش هرچی گچ دستش بوده میاندازه روی سر در بنا و فرار میکنه و همون طوری تا به امروز نیمهتموم باقی مونده!!!!
(ادامه دارد)
روز بعد رفتیم بازار کرمان. اگه قبلا بازار تبریز رو که بزرگترین بازار سرپوشیده دنیاست دیده باشید٬ بازار کرمان دیگه به چشمتون نمیاد ولی باز هم قشنگ بود. ظاهرا با ورود ما کل کرمان رو انگار داشتند تعمیر میکردند و بازار هم از این قاعده مستثنی نیود! توی بازار کارونسرای قدیمی و حمام گنجلیعی خان بود و یه جایی مثل چایخونه که اونم فکر کنم کار گنجلعی خان بوده. گویا گنجعلی خان زمانی حاکم کرمان بوده و این بناها رو ساخته. آهان یه چیز جالب که با دیدن پارچه ها و لباسهای اونجا به نظرم رسید این بود که پارچه هایی که حالت برق برقی داره و پولک و اینا داره توی بورسه. فکر کنم علتش نزدیکی به سیستان و بلوچستان باشه و نزدیکی این دو تا استان به کشورهای پاکستان و افغانستان چون اونجاها از این پارجه ها دوست دارند. یه چیز جالب دیگه که با دیدن مردم کرمان بهش رسیدم این بود که کلا جمعیت کرمان پیر یا میانساله٬ چون من زیاد بچه یا نوجوون ندیدم (برخلاف رشت که توی این عیدی وقتی رانندگی می کردی جلوی هر ماشینی بغل خانم یه بچه زیر دو سال میدی. ماشالا رشد جمعیت و زاد و ولد گویا تو رشت زیاده). دیگه رفتیم مشتاقیه و گنبد جبلیه و یخدون که محل نگهداری یخ شهر تو زمانای قدیم بوده
عنوان این پست خیلی باحاله! همونطور هم که ازش برمییاد نشون میده پرند نیلگون دیگه میخواد بیاد منو بکشه از بس اینجا تار عنکبوت گرفته! به آخرین کامنت پست زیر نگاه کنید تا متوجه شید چی میگم. خیلی خندیدم وقتی دیدمش.
آپ میکنم!
نمیدونم تا حالا دچار این حالت شدید که هی دلتون میخواد روزی صد بار ایمیلتون رو چک کنید٬ به سایتاتون سر بزنید و خلاصه بیست و چهار ساعته به اینترنت وصل باشید؟ نمیدونم اسمش اعتیاد به اینترنت هست یا نه ولی هر چی هست آدم حوصلهی هیچ کار دیگهای رو نداره. تازه تقصیر خود زندگی هم هست که این قدر بینمکه که آدم رو مجبور میکنه به اینترنت پناه بیاره.
این چند وقته یعنی قبل از عید دو تا کتاب از پل آستر خوندم. «هیولا» و «مون پالاس». خوب بودند ولی من از کتاب سر درنیاوردم که فکر میکنم به پست مدرن بودن نویسنده برمیگرده. بعدش یه کتاب پر از داستان کوتاه از «رولد دال» خوندم. اسمش «زن صاحبخانه» بود. آدم اصلا باورش نمیشه این همون نویسندهی «چارلی و کارخونهی شکلاتسازی» باشه از بس که داستانها خشن بودند! بعد یادمه بدجوری هوس کردم یه کتاب از دانیل استیل بخونم! رفتم کتابی رو برداشتم که قیافهاش از همه رمانتیکتر بود. یعنی جلدش سرخابی خوشرنگ بود و دو تا قلب طلاکوب رو جلد چاپ شده بود (عین کارتهای عروسی!) و عنوانش هم «تپش عشق» بود. خوب بود. اونقدرها هم که انتظار داشتم احمقانه نبود. بعد چی؟ الانم همینطوری یه کتاب گرفتم به اسم "کافه کاکائو". نویسندهاش ایرانیه و تا اونجا که خوندم جالب بود و خندهدار. برام عجیب بود که چرا قبلا ازش هیچی نشنیده بودم. خب اینم از لیست کتابای این چند وقته. آهان دشمن عزیز رو هم دوباره خوندم. چسبید.
راستی پرند نیلگون :) من کتابام رو نه میخرم (هنوز به همون عادت سابقم!) نه میدزدم (!!!!!!!!) نه یه دوست خوب پیدا کردم که یه عالم کتاب داشته باشه (یکی تو دبیرستان داشتم ولی الان بهش دسترسی ندارم). من فقط و فقط از کتابخونه کتاب امانت میگیرم! :) این بود جواب معمای شما!!!
دو تا فیلم قشنگ هم دیدم به اسم های Sweet November و Quills که قشنگ بودند. اولی داستانش تو مایههای لئون بود. داستان یکی که وارد زندگی اون یکی میشه و تغییرش میده. بازیگراش هم کیانو ریوز و شارلیز ترون بودند. بازی جفتشون عالی بود و من از این فیلمایی که این دو تا با هم بازی میکنند خیلی خوشم مییاد. Quills هم یعنی قلم پر و داستان زندگی مارکز د سد Marques De Sade هستش. آیا میدانستید کلمه سادیسم از اسم این آدم گرفته شده؟ مارکز دُ سَد یه فیلسوف بوده و یه سری عقاید خاص هم داشته و توی داستانهاش اونا رو بیان میکرده (همینا باعث میشه سادیسم رو از اسم این فرد بگیرن) و بارها به خاطر انحرافات اخلاقی دستگیر میشه و میاندازنش زندان تا اینکه آخرش میاندازنش توی یه دیوونهخونه. داستان فیلم هم توی همون دیوونهخونه میگذره. بایگراش هم اینا هستند: جفری راش در نقش مارکز و کییت وینسلت و اون آقا چشم سبزه که تو فیلم گلادیاتور نقش منفی رو بازی میکرد و بدجنس بود (اسمش چیه؟). راستی میخواستم ببینم کسی میدونه sweet November به فارسی چی ترجمه شده؟
این واسه فعلا تا بعد که زود زود بیام!
یکی از اتفاقات بد اینه که من دوباره معتاد به اینترنت شدم. شش ماه نبودم درست شده بودم ها... پارسال معتاد بلاگفا بودم٬ امسال معتاد فیسبوک شدم با اجازه شما. فیسبوک هم که شوخی نیست٬ هر کی حداقل ۸۰ تا عکس توی پروفایلش داره که دیدن همهشون کلی واسهام طول میکشه آخه دارم تازه از این ور و اون ور دوستای قدیم رو پیدا میکنم و اد میکنم شوخی که نیست نزدیک هشت ساله بعضیهاشون رو ندیدم! تازه هر کدومشون رو تو یه گوشه از دنیا پیدا کردم از آلبانی بگیر برو تا بوستون- فکر کنم فقط من اینجا موندم!!! ایشالا هم که خوششون باشه. ما اینجا میشینم از مانیتور عکسای اسکی رفتن آلبانی و کنار دریا رفتن کالیفرنیا و دیسکو رفتنهای لاسوگاسشون رو میبینیم از تابستون فیسبوک داشتم ها ولی حوصلهام نمیاومد کسی رو اد کنم. یه چیز جالب دیگه این که حتی دوستایی که توی دبیرستان باهاشون سلام علیک نمیکردم رو هم اد کردم! بعد هم بعضی وقتا فضولیام گل میکنه میشینم کامنتهای زیر عکسهای ملت رو هم میخونم!
به نحوه کامنت گذاشتن ملت فقط دقت کنید:
so I gues iran really khosh ghozasht behet
تهشه. خلاصه خودم هم دو میلیون تا عکس جالب از مسافرتام به این ور و وان ور دارم که باید بذارمشون و واسشون کامنت بنویسم تا ملت بفهمن اینجا کجاست و چیه. خلاصه دیگه... اگه دیدید من چند وقتیه که نیستم و اینجا تار عنکبوت بسته٬ بدونید سرم به کجا گرم بوده میدونم آدم وقتی منتظره یه نفر آپ کنه و طرف اصلا یادش نمییاد یه وبلاگی داشته خیلی حرصآوره٬ ولی خب!
یکی از اتفاقات خوب در اول سال در زمینه وبلاگنویسی اینه که مییای میبینی بلاگرولینگ درست شده و آی خوشحال میشی! بعد برای اینکه دوباره از کار نیفته و صفحهات خراب بشه برمیداری لینکای توش رو پاک میکنی!!
یکی دیگه از اتفاقات بد در زمینه وبلاگنویسی برای من اینه که تصمیم میگیرم پستهای بلند بذارم بعد میبینم من که اصلا حال طولانی نوشتن ندارم واسه همین بیخیال میشم. تقصیر من نیست میخواستم مسافرت کرمان رو توی یه پست طولانی بنویسم تموم شه ولی نمیتونم.
یکی از اتفاقات تاسفبرانگیز اینه که دوباره باید کتاب خوندن رو ول کنم و برگردم سر کار و زندگیام. نمیرسم فعلا کتاب بخونم.
این هفتهای که گذشت بازم کتاب خوندم! میخواستم راجع به چیزهای دیگه هم اینجا بنویسم ولی فعلا بذارید راجع به کتابها بگم. میترسم یادم بره! اولش که یادم رفت توی پست پیش بگم کتاب "مردی که میخندد" رو هم نصفه نیمه خوندم. کتاب قشنگه ولی قطوره و منم راستش رو بخواهید دیگه مثل پنج شیش سال پیش حوصلهی کتاب قطور رو ندارم. دویست صفحه ازش خوندم و بعد سرسری همینطور ورق زدم تا ببینم آخرش چی میشه. دومین کتابی بود که از ویکتور هوگو میخوندم. قبل از اون گوژپشت نتردام رو هم خونده بودم منتها ترجمهاش قدیمی بود. آدم وقتی صفحههای اول کتاب رو میخونه میفهمه بیخودی نیست یکی مشهور میشه. توصیفهایی که ویکتور هوگو توی کتاب آورده بینظیره. مثلا حکومت و مردم رو مثل زن و شوهری دونسته که قبلا با هم قهر بودند و توی یه تخت پیش هم نمیخوابیدند اما حالا با هم آشتی کردند! خدا رو شکر کتاب چاپ جدید و مال سال هشتاد و پنج بودش و آدم حالش بد نمیشد! من نمیدونم چرا اینقدر با ترجمههای قدیمی مشکل دارم. مترجم کتاب هم جواد محیی بود که وقتی شناسنامهی کتاب رو میخوندم متوجه شدم فوت کردهاند.
کتاب بعدی "چه کسی پالرو مینرو را کشت؟" بود. عنوان طولانی کتاب نظرم رو جلب کرد و تصمیم گرفتم بخونمش. نویسندهاش ماریو بارگاس یوسا نویسندهی معروف اهل پرو است. اولین کتابی بود که ازاین نوبیسنده میخوندم چون زیاد به ادبیات آمریکایجنوبی علاقهای متاسفانه ندارم. چون دستمایهی اکثر کتاباشون فقر و بدبختیه که مردم کشورهای آمریکای جنوبی باهاش دست به گریبانند. توی این کتاب هم فقر مردم پرو به چشم میخوره. همونطور که از عنوان کتاب بر مییاد راجع به دو تا افسره که دنباله قاتلی میگردن که پالرو مینرو رو به طرز فجیعی زده کشته. کوتاه بود و زود تموم شد و صادقانه هم میگم یکی از دلایلی که خوندمش همین کوتاهیاش بود! اولش میخواستم یه کتاب از ایزابل آلنده بخونم چون هی پرند نیلگون کتاباش رو میخونه و راجع بهش حرف میزنه منم کنجکاو شدم ببینم ایزابل آلنده چه جوری مینویسه! اما خُب کوتاهی اون کتابه به کنجکاویام غلبه کرد!
کتاب بعدی که خوندم، سرگذشت ندیمه از مارگارت آتوود بود. نویسندهی زن کانادایی. اول فکر میکردم راجع به سرگذشت یه دختر خدمتکار توی یه خونهی انگلیسی قرن هجدهمیه ولی کاملا غافلگیر شدم. یه جورایی شبیه 1984 بود. جای خندهدارش و اعصابخوردکنش اینه که با این که کتاب خیالیه ولی بعضی جاهاش آدم رو کاملا یاد حکومت خودمون میاندازه! مثلا توی کتاب میبینیم که شعارهای مذهبی از همه جا داره به مغز مردم تزریق میشه، یا اونجایی که عمهها هی به ندیمهها توصیه میکنند دخترهای سر به زیری باشن آدم یاد شعارهای خواهرم حجاب تو وقار توست و اینا میافته. خوبه دیگه، بالاخره توی یه کشوری باید دنیای خیالی مارگارت آتوود واقعا ساخته میشد. کجا بهتر از این جا؟ در ضمن میخوام چند تا غلط ترجمهای زا کتاب رو متذکر شم: اول این که یه جا مترجم ترجمه کرده "کت سقید" که ترجمهی کلمه به کلمهی white coat هستش و مترجم عزیز نمی دونسته این می شه "روپوش پزشکی"! یه جا هم cofee table رو میز قهوه ترجمه کرده که باید می گفت میز عسلی. ما تو فارسی اصلا چیزی به اسم میز قهوه نداریم! به میزهای عسلیمون می گن cofee table . یه جا هم سشوار رو موخشک کن ترجمه کرده بود. یادمه دو تا اشتباه دیگه هم تو ترجمه اش دیدم ولی یادم نیست.
بعد چی خوندم؟ دختری با گوشواره ی مروارید! عالی بود. یه بار شبکه تلویزیون رو روشن کردم و دیدم داره فیلمی به همین اسم رو پخش میکنه، ولی دقیقا همون موقع فیلم تموم شد! چند روز بعدش توی نشر چشمه دیدم این کتاب رو در دید مشتری گذاشتند و روش نوشته بود چاپ سوم. همونجا فهمیدم کتاب باید خیلی قشنگ باشه که هم یه دفعهای به فارسی ترجمهاش میکنند هم اونوریها فیلمش رو میسازند. داستان زندگی یان ورمیر نقاش معروف هلندی از زبون خدمتکارشه. یان ورمیر توی عمر کوتاهش چهل و چهار سالهاش هیچ وقت معروف نشد و بعد از مرگش فقط چند تا از نقاشیهاش رو تونستند پیدا کنند. ظاهرا بقیهاش رو زن و بچهاش بعد از مرگش داده بودند به بقال و نونوا واسه صاف کردن قرض و قولههاشون! بهترین اثرش هم زن با پارچ شیره (ببینیدش و حظ وافری ببیرید). در آخر هم میخواستم یه چیز جالب بگم و اونم اینه که از نوشتههای کتاب برمییاد خانومها حدودای سالهای 1600 توی هلند حجاب داشتند!!!! یعنی موهاشون رو با یه دستک خاص (از همونی که توی نقاشی زن با پارچ شیر میبینید) میپوشوندند و کلی هم به حفظ حجابشون معتقد بودند. جلالخالق!
این جا هم میتونید همهی کارهای ورمیر رو ببنید.
اتوبوسی به نام هوس از تنسی ویلیلمز رو هم به فارسی گرفته بخونم اما حوصله ام نیومد. تازه دوست داشتم به انگلیسی بخونمش تا فارسی. یه تیکه از کتاب رو به انگلیسی یه جا خوندم و خیلی قشنگ بود. میدونید که فیلمش هم با بازی ویویان لی ساخته شده. فعلا حوصله نمایشنامه ندارم. به قول انگلیسی زبونها: The spirit is willing but the flesh is weak یعنی روح مشتاق است اما جسم حالش را ندارد. این ضرب المثل خیلی واسه ماها مناسبه. نه؟
بعد حدس بزنید چی خوندم؟ همون کتابی که هشت ساله میخوام بخونمش اما نمیدونم چرا هر بار خوندنش رو موکول میکردم به یه وقت دیگه. بله "درخت زیبای من" رو میگم. میدونستم خیلی قشنگه ها ولی نمیدونم چرا جادو شده بود! بالاخره این جادو در سحرگاه پریروز شکسته شد و بنده کتاب را یه شبه تمام کردم. هورا! غمگین بود و قشنگ. میگن نویسندهاش فقط ظرف بیست روز نوشتهاش و به چهل و هفت زبان دنیا ترجمه شده. خوب اینم از این.
اما... حالا گیر دادم به پل آستر و تصمیم دارم همه کتاباش رو بخونم. دیشب یه شبه کتاب اتاق دربستهاش رو تموم کردم و خوشم اومد. حالا هم میخوام هیولا و مون پالاس رو ازش بخونم.
خوب اینم از کتابایی که این هفته خوندم!
توجه: این متن با عجله نوشته شده و ممکنه دوباره بخوام ویرایشش کنم و یه سری چیزا بهش اضافه کنم. اگه اینکارو کردم بهتون میگم تا دوباره بخونیدش.
فعلا خداحافظ دوستان خوب!
اول تا یادم نرفته از دو سه تا کتابی که این چند وقته خوندم بگم:
گل صحرا
نویسنده: واریس دیری- کاتلین میلر
کتاب سرگذشت واقعی نویسنده، واریس دیری هستش. تکوندهندهترین کتابی که تا حالا خوندم. ماجرای دختری کوچنشین در صحراهای سومالی که توی نوجوونی از خونه فرار میکنه چون باباش ترتیب ازدواجش با یه پیرمرد شصت ساله رو به ازای چند شتر داده بوده. بعد طی وقایع معجزهآوری پاش به لندن میرسه و یه عکاس کشفش میکنه و میشه مانکن. الانم تو آمریکاست. اما چیزی که توی کتاب برای من و همهی اونایی که خوندنش تکوندهنده بود، رسم عجیبغریبیه که مربوط به چهارهزار سال پیشه که هنوز هم روی دختربچههای بیچارهی آفریقایی انجام میشه. بخوانید و حیرت کنید.
زندگی من
بیل کلینتون
دو جلدیه و مفصل ولی خوندنیه. فقط اسامی زیاد حوصلهی آدم رو سر میبره. عکسهای ته کتاب رو هم از دست ندید. بیل کلینتون وقتی بچه بوده خیلی بانمک بوده.
کنیز ملکه مصر
ترجمه ذبیحالله منصوری
با ترجمههای مرحوم ذبیحالله منصوری که همه آشنا هستید! ولی خوب زیرنویسهاش اونقدر زیاد نبود. کتاب خیلی خیلی جالب و خوندنیه که از زبون کنیز ملکه مصر کلئوپاترا بیان میشه و شرح اکثر وقایع اون دوران رو با بیانی شیرین و جذاب میگه. حیف که نرسیدم تمومش کنم!
در قلمرو پادشاهان، زندگی من در عربستان صعودی
کارمن بنلادن
ترجمه اسدالله امرایی
خیلی خیلی خوندنی بود. یعنی من که مدتها کتاب نخونده بودم یه نفس از صبح تا عصر خوندمش. ماجرای واقعی یه دختر ایرانی-سوئدی که خانوادهی مادریش از خانوادههای سرشناس و ثروتمند ایرانی بودند. این دختر به همراه مادرش و سه تا خواهراش توی ژنو زندگی میکرده که خانوادهی صعودی بنلادنها تابستون مییان طبقهی پایین خونهشون رو برای تعطیلات اجاره میکنن. دختر از پسر بزرگ خانواده که اسمش یسلام بوده خوشش مییاد و تصمیم میگیره باهاش ازدواج کنه. هر دو میرن عربستان تا اونجا ازدواج کنن اما در واقع دختر بیچاره وارد زندان میشه. زنهای عربستان صعودی به معنای واقعی حق انجام هیج کاری رو ندارند و توصیفاتی توی کتاب آورده که آدم شاخ درمییاره. مثلا توی قرن بیستم توی عربستان زنها بعد از تولد فرزند پسرشون به اسم پسرشون خونده میشن! یعنی مثلا مادری که پسر ارشدی به اسم محمود داشته باشه بهش میگن: اممحمود، یعنی مادر محمود. جلالخالق! بعد هم این که همهشون از لحاظ تعصبات مذهبی یه چیزهای وحشتناکی هستند. مثلا تولد گرفتن رو حروم میدونن! نکتهی مهم آخر هم این که اسامه بنلادن برادر شوهر این خانوم بوده و از همهشون متعصبتر. کتاب خیلیخیلی خوندنیه و پرفروشترین کتاب جهان بوده. از دستش ندید. در ضمن نویسنده میگه اون عکسی که توی اینترنت و همهی مجلات معتبر دنیا چاپ شده و اسامه رو در جوانی با بیست و سه تا خواهر برادراش توی سوئد نشون میده واقعیه اما اونی که به عنوان اسامه نشون دادند اسامه نیست و در واقع برادرشه. بقیه نکتههای خوندنی رو به خودتون واگذار میکنم تا توی کتاب بخونید و لذت ببرید.
اه چه خواب چندشآوری دیروز میدیدم. خواب میدیدم رفتم داروخونه دوا بگیرم، بعد یارو جاش بهم میگه آدم سوخته بخوری بهتره. بعد فکر کنید یه ظرف پلو بهم دادن که روش یه دست کوچیک پخته شده بود. دست یه بچه بود و سیاه و لزج بود. چندشآورترین چیزی که میتونید تصور کنید. یعنی توی خواب حالم داشت به هم میخورد ها... ولی نمیتونستم از خواب بیدار شم. جالبه وسط اون هیروویر توی خواب یاد اون آیهی قرآن افتاده بودم که میگه "هرکس پشت سر دیگری بد بگوید گویی گوشت برادر مردهی خود را میخورد"!!! آخرش از خواب بیدار شدم ولی دهنم به هم چسبیده بود. فکر کنم اثر این همه فیلم عجقوجقی بوده که این چند روزه دیدم. وحشتناک نبودند فقط راجع به آدمایی بودند که در اثر مواد شیمیایی تغییر هویت داده بودند و آدمخوار شده بود. معلومه وقتی این همه صحنهی خوردن دست و پا و پختن آدم و توی یخچال گذاشتنشون رو ببینی شب هم از این خوابها ببینی. شانس نداریم که. همه دوستاشون بهشون فیلمهای اسکار گرفته و عالی میدن، به ما فیلم "پیچ اشتباهی دو" رو میدن تماشا کنیم!
خب من برگشتم! به همین سادگی. رفتنم بدون مقدمه بود و الانم اومدنم هم بیمقدمه است. شاید تا حالا فهمیده باشید بعضی کارهای من یهویی انجام میگیره. راستش خیلی وقت قبل از غیبت صغرام میدونستم چند وقت نمیتونم بیام رو نت ولی به کسی چیزی نگفتم. این طوری سوزناک میشد یه کم. یادمه سه مهر یه عکس از آسمون گذاشتم و بعد به عنوان تنوع تصمیم گرفتم قالب وبلاگ رو عوض کنم. بعد هم بازم به عنوان تنوع گفتم بذار اسم وبلاگ رو بذاریم Age of Innocence ببینیم چی میشه! خلاصه مثل این که وبلاگ خیلی فضای روحانی گرفته بود. هر کی میومد همینو میگفت. بعد از اون پست دیگه نمیتونستم به نت سربزنم. چیزی که من بهش توجه نداشتم این بود که رنگ نوشتههای قبلی همه زرده و توی صفحهی سفید پدر چشم خوانندهای که به آرشیو سر بزنه در مییاد. در نتیجه قالب رو در طی یکی از بازدیدهای سریع به وبلاگ به شکل سابقش برگردوندم. نمیدونم چرا نمیتونم از این قالب دل بکنم. انگار همهی این دو سالی که وبلاگ نوشتم و گوشههای از زندگیم توش خلاصه شده.
و اما اون عکسی که توی اون آخرین پستم گذاشته بودم، یکی از بهترین عکسهایی بود که تا حالا با موبایلم گرفتم. هم از لحاظ کیفیت و هم مفهوم. یادمه توی یکی از روزهای تیرماه، حوالی ظهر جلوی پنجرهای ایستاده بودم و داشتم به خدا شکایت میکردم که آخه این چه زندگیه. ناامیدی تمام وجودم رو گرفته بود، بعد یه دفعه سرم رو بلند کردم و اون منظره رو دیدم: از لای دو تا دیوار بلندی که پنجره رو احاطه کرده بودند خورشید پشت یه تیکه ابر کوچک بود ولی نورش رو با شدت تمام به اطراف میپاشید. انگار خدا میگفت هیچ وقت امیدت رو از دست نده. واقعا هم راست میگفت چون بعد از یه مدت شرایطم خیلی از این رو به اون رو شد. واسه همین سه مهر این عکس رو گذاشتم توی وبلاگ و اسم عکس رو هم گذاشتم .And Finally I Saw the Light اما بعد مجبور شدم با تغییر قالب برش دارم چون توی صفحه جا نمیشد و تازه وبلاگ رو سنگین میکرد. هر چی هست ما برگشتیم به حالت سابق: پستهایی بدون عکس و با رنگ زرد.
توی این مدتی که نبودم به هیچ کدوم از وبلاگهایی که یه زمانی سر میزدم سر نزدم و اصلا نمیدونم توی وبلاگستان چه خبره. کی مینویسه کی دیگه نمینویسه. کی مشهور شده کی خوانندههاش رو از دست داده. بازهم از اون بحثهای جنجالی توی وبلاگستان رخ داده یا نه. تنها چیزی که میدونم اینه که بلاگرولینگ که خیلیها اونو برق وبلاگستان میدونستند به رحمت ایزدی رفته و لیست وبلاگهای این گوشه دیگه بالا پایین نمیره. اون روزی که داشتم توی بلاگرولینگ ثبتنام میکردم یه چیزی بهم گفت نمیخواد این کارو کنی ها، ولی به ندای درونم گوش نکردم. کسی دقیقا نمیدونه چی شده؟ چه طوری میتونم این لیست کذایی رو از این گوشه بردارم؟
به هر حال من برگشتم. کلی چیز میز دارم که براتون بنویسم ولی فعلا بسه چون این پست طولانی میشه.
Last day I read a book from morning to afternoon, it was so gripping that I couldn’t put it down. Its title was: “In the Kingdom, My Life in Saudi Arabia” by Carmen Bin Laden. She was an Iranian-Swedish pretty girl in Geneva when she fall in love with an Arab man, the brother of Bin Laden!! Then she married and came with him to Saudi Arabia to live there, and after that the problems began. This book is a real eye-opener to see what’s going on in Saudi Arabia and its political system.
(سنجد!)
پیام خصوصی: نیوشا من موقتا به اینترنت دسترسی ندارم! همین! زود میام :)
I will go to HELL tomorrow.
این نوشته رو زمستون پارسال نوشتم. اون موقع که بازی کتابهای نیمه خونده راه افتاده بود.امروز نمیدونم چی شد گفتم بذار اینجا این لیست سیاه رو متشر کنم!:
لیست بیشرمانه
مثل اینکه یه بازی راه افتاده به اسم «کتابهای نخونده». من بدون دعوت وارد بازی میشم. من با این لیستی که جمع کردم خیلی خجالت کشیدم. اکثرشون رو به خاطر این ول کردم که کار داشتم و وقتی هم سرم خلوت شده بود دیگه از صرافت اون کتاب افتاده بودم. واسه نخوندن ادامهی بعضیهاش دلم میسوزه و از اینکه بعضیها رو ادامه ندادم خوشحالم.
اینم کتابها:
دزیره
وانهاده
شاه لیر
بوف کور
اسکارلت
صبح آوریل
جری جوان
جود گمنام
یازده دقیقه
پیرمرد و دریا
مدیر مدرسه
در قند هندوانه
جنایت و مکافات
داستانهای زنان
سهگانهی نیویورک
من دانای کل هستم
سهم سگان شکاری
یک دسته گل بنفشه
خاطرات عروس بنلادن
من هم چه گوارا هستم
چهرهی مرد هنرمند در جوانی
چارلی و کارخانهی شکلاتسازی
و اما این هم کتابهای انگلیسی نصفه خونده:
Lolita
Little Women
Pandora’s Box
Women in Love
Great Expectations
A Farewell to Arms
For Whom the Bell Tolls
A Clergyman’s Daughter
The Master and Margarita
The Mayor of Casterbridge
The Picture of Dorian Gray
When Patty Went to the College
The Adventures of Huckleberry Finn
Harry Potter and the Order of Phoenix
"این کشور یکی از آیندهدارترین مردان جوانی را که تا به حال در بازی «پینبال» ظاهر شدهاند وقتی از دست داد که پسرم ـهریـ به ارتش فراخوانده شد. به عنوان پدرش احساس نمیکردم که همین دیروز به دنیا آمده، ولی هروقت به این پسر نگاه میکردم میتوانستم قسم بخورم که تمامش (تولدش) همین هفتهی پیش بوده. خیلی سریع و بدون فکر میگویم که ارتش یک «بابی پتی» دیگر را گرفته است.
برگردیم به ۱۹۱۷. بابی پتی درست همین قیافهای را برای خودش درست میکرد که هری دارد. پتی یک بچهی لاغر مردنی اهل «کراسبی» در «ورمونت» بود که آن هم در ایالات متحده است. بعضی از پسرهای دسته اینطور میگفتند که پتی سالهای جوانیاش را زیر درختهای افرای ورمونت گذرانده و پیشانیاش بارها قطرات شیرهی افرا را حس کرده."
میخواهم قلقش بیاید دستم! – جی. دی. سلینجر
Funny Foolish Furious Fantancies
و صدای دوست داشتنی تو را شنیده ام.
اوگوستو فردریکو اشمیت