تبليغاتX
پرکلاغی


























پرکلاغی

دیروز خانومی میان سالی رو دیدم که واقعا از مصاحبت باهاش لذت بردم. حدود 50 ساله بود و یکی از دخترهاش ازدواج کرده. اومد پیشم و چون می دونست انگلیسی ام نسبتا خوبه ازم چند تا سوال پرسید. واقعا حظ کردم. انگلیسی اش خیلی خوب بود هر چند خودش باور نداشت. چندتایی غلط لابه لای جمله هاش داشت اما واقعا لذت بردم. روحیه اش بیست بود، لبخند از روی لبهاش محو نمیشد و دائم میخندید. کلی تشویقش کردم که حتما کلاس زبانش رو ادامه بده و ولش نکنه. کاش همه خانومهای میان سال ما هم اینطوری بودند. کاش به جای نگرانی ها و دلمشغولی های بیمورد، همینطوری به زندگی لبخند می زدند.

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 0:59 توسط پرکلاغی

بیشترین دلشکستگی را نزدیکترین افرادت برای تو به ارمغان می آورند. 

همیشه.

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 0:20 توسط پرکلاغی|

یادمه این اواخر یه خواننده خوب پیدا کرده بودم که خیلی از عقایدش خوشم می اومد و باهاش بدجور همذات پنداری میکردم. نمیدونم هنوز هم اینجا رو میخونه یا نه٬ ولی اسمش مرجان بود و یادمه بعضی وقتها با اسم کورال هم کامنت میذاشت (راستش دقیق یادم نیست) به هر حال یهو امروز یادش افتادم و دلم واسش تنگ شد! مرجان خانوم اگه هنوز سر میزنی بگو. من اینجام.

البته جای دوستان خوبی مثل قالیچه پرنده که همیشه به اینجا لطف داشتند کاملا محفوظه.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت 23:19 توسط پرکلاغی

آقا نبودی اینقدر خندیدیم.

در ضمن "آقا نبودی اینقدر خندیدیم" اسم یه صفحه تو فیسبوک هم هست. همینجوری.

نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1390ساعت 14:20 توسط پرکلاغی

دیروز کریسمس بود، ممکنه الان بگید خب که چی، صبر کنید میگم. من به چند تا از ارمنیهایی که میشناختم کریسمس رو تبریک گفتم. یه سریشون گفتند مرسی، یه سری دیگه شون گفتند الان کریسمس ما نیست، هفته دیگه است. من والا فکر میکردم کریسمس همه جای دنیا 25 دسامبره، نمیدونستم این هفته اون هفته هم داره. از یکی از همکارهای ارمنی ام میپرسم چرا بعضی هاتون هفته دیگه کریسمس رو جشن میگیرد، گفت مثل شیعه و سنی که توی بعضی تاریخها اختلاف نظر دارند دیگه، ماها هم روز غسل تعمید عیسی رو کریسمس میدونیم. جالب بود برام. یه چیزی به معلوماتم هم اضافه شد.

نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1390ساعت 14:18 توسط پرکلاغی

چرا دین نمیتواند پایه دموکراسی باشد؟

نوشته شده در یکشنبه چهارم دی 1390ساعت 22:6 توسط پرکلاغی

اون موقع که من الکی رفتم سارا پالین رو توی فیسبوک لایک زدم به چی فکر میکردم واقعا؟ چند روز پیش رفتم سریع آنلایکش کردم. خوشحالم اوباما رییس جمهور شد و این رای نیاورد. همین حس رو هم نسبت به میشل باخمن دارم. اگه میخواید دلیلش رو بدونید این ویدئو از الن رو ببینید.

نوشته شده در پنجشنبه یکم دی 1390ساعت 22:27 توسط پرکلاغی

"امام صادق: هیچ قدمی به سوی نماز جمعه برداشته نمیشود مگر اینکه خداوند آنرا بر آتش جهنم حرام کرده است. خطیب: آیت اله جنتی ستاد نماز جمعه تهران"

پیامکی که همین الان به دستم رسید.

نوشته شده در چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت 23:43 توسط پرکلاغی

سرمست شد نگارم، بنگر به نرگسانش

مستانه شد حدیثش، پیچیده شد زبانش

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390ساعت 2:11 توسط پرکلاغی

اگه از یه چیزی خیلی بدم بیاد اونم چایی کهنه و زیاد روی کتری مونده است. با اون رنگ بدترکیبش و مزه تلخش. یه بار رفتم مهمونی جلوم یه همچین چایی گذاشتن من لب نزدم. صاحبخونه که میدونست من عاشق چایی ام فوری فهمید رفت چایی دم کرد چایی تازه دم واسم آورد!

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390ساعت 1:20 توسط پرکلاغی

هفته پیش توی همون تعطیلی چند روزه موفق شدم چند تا کتاب بخونم. البته دلیل این موفقیت چیزی نبود جز تموم شدن اکانت اینترنتم و چون همه جا تعطیل بود و نمیشد اکانت رو تمدید کرد، دست به دامان کتابها شدم تا حوصله ام سر نره. ولی خدایی عجب تعطیلات پوچی بود، یعنی کافی بود برف هم بیاد و هوا غم انگیزتر هم بشه. به هر حال این کتابهایی بود که خوندم، که فکر میکنم بیشترش رو همه خونده اند و زیاد کار مهمی نکردم که خوندمشون!

1. لیدی ال (رومن گاری)

2. موش ها و آدمها (جان اشتاین بک)

3. مرگ فروشنده (آرتور میلر)

4. زن تسخیر شده (دونالد بارتلمی)

5. (Tipping the Velvet (Sarah Waters

بعدش چند تا کتاب رو به صورت موازی شروع کردم به خوندن ولی بیشتر از همه دارم بادبادک باز رو میخونم و فکر میکنم اون زودتر از همه تموم شه.

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت 0:39 توسط پرکلاغی

یکی از چراغ های حموم سوخته.

زندگی تاریک تر شده!

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت 0:26 توسط پرکلاغی

خیلی خوشحالم. خیلی! تقریبا یه ربعی هست رسیدم خونه، با چیزی که خیلی دوستش دارم. چند وقت پیش، حدود دو ماه یا سه ماه پیش اگه اشتباه نکنم، توی شهر کتاب مرکزی قسمت کتابهای خارجی، یه جلد از اشعار جان کیتس دیدم. چیزی که بیشتر از اسم خود کیتس نظرم رو جلب کرد طراحی بسیار زیبای جلد کتاب بود. نقاشی آبرنگ از رزهای صورتی. به حدی دیدن جلد این کتاب برام چشم نواز بود که تمایل شدیدی برای خرید کتاب در خودم احساس کردم. البته فقط مساله جلد متاب نبود، دلم بی اندازه برای اشعار انگلیسی تنگ بود، برای ادبیات انگلیسی... خلاصه کلی دست دست کردم برای خریدش، دیدم الان زیاد دلم به خریدش نمیرود، گذاشتم برای یه وقت دیگه. میترسیدم بخرمش و بیارمش خونه و بمونه توی قفسه های کتابخونه ام، بدون این که خونده بشه. دقیقا مثل همون بلایی که سه سال پیش سر کتاب فرنی و زویی ام به انگلیسی اومد، که با کلی ذوق از بازارچه کتاب خریدمش و نخوندمش و نخوندمش تا آخر سر از کارتن کتابهای زیرزمین در آورد و الان هم با کمال بی احترامی اونجاست، و این بی احترامی رو منی در حقش روا داشتم که همیشه خودم رو میخوردم چرا توی ایران کتابهای سلینجر به زبان اصلی پیدا نمیشه. بیراه نرم... امروز عصر، غروب روز جمعه، دلم داشت از غصه میترکید. دیدم اگه فقط یه ساعت دیگه توی اتاقم پشت این کامپیوتر باشم و از خونه نزنم بیرون، می افتم میمیرم. میدونستم چی حالم رو خوب میکنه. باید میرفتم اون کتابه رو میخریدم. رمز شادنم تو خرید اون کتاب بود. زنگ زدم دو تا از دوستان و گفتم بیاید منو بردارید ببرید بیرون! میخوام برم شهر کتاب. پام رو که از در شهر کتاب مرکزی گذاشتم تو، نور و موسیقی و کتاب و آدمها حالم رو خوب کردند. بی درنگ از پله ها رفتم بالا، پیداش کردم و خریدمش. و الان دیگه هیچ غصه ای ندارم، و برگشتم خونه و دارم این متن رو براتون مینویسم. شاید شماها هم هرکدوم داروی ضداندوهی در قالب یه کتاب خاص داشته باشید. برید حتما بخریدش!
نوشته شده در جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 23:36 توسط پرکلاغی

.عوض شدن قالب موقتی است

لطفا به گیرنده های خود دست نزنید!

نوشته شده در جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 0:36 توسط پرکلاغی

اعتراف میکنم دیدن صفحه فیسبوک دلم رو میزنه٬

اعتراف میکنم خیلی وقته حوصله گوگل ریدر و وبلاگخونی ندارم٬

اعتراف میکنم خیلی وقته به ایمیلهایی که دوستام برام میفرستن سر نزدم٬

و اعتراف میکنم دیگه حس و حالی واسه نوشتن این وبلاگ ندارم و اینجا رو دوست ندارم.

اما:

اعتراف میکنم هر شب یه مطلب جدید توی وبلاگ انگلیسی ام مینویسم و احساس میکنم زندگی اونجا جریان داره.

میبینید٬ همیشه توی این دنیای بی در و پیکر مجازی یه جایی وجود داره که توش خودتو گم و گور کنی!

نوشته شده در شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت 22:39 توسط پرکلاغی

طفلی به نام شادی دیری است گم شده است
این هم نشان ما
یک سو خلیج فارس
سوی دگر خزر
نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1390ساعت 12:44 توسط پرکلاغی

دیروز روزجهانی مبارزه با خشونت علیه زنان بود. راستش من زیاد به مسابل مربوط به زنان توی این وبلاگ ننوشتم به دو دلیل: اول اینکه همیشه فکر کردن راجع به این مسایل و بعضی بیعدالتیها خیلی ناراحتم میکنه و دوم اینکه به نظرم اون قدر قلم رسایی ندارم که بخوام راجع به این روز و مسائل خیلی بنویسم٬ میدونم که وبلاگنویس های زیادی هستند که خیلی بهتر و قشنگتر از من به این روز پرداختند. امروز صبح داشتم اخبار جهان رو مرور میکردم که دیدم دو تا خبرنگار زن خارجی توی مصر مورد آزار و اذیت قرار گرفتند و پارسال هم لارا لوگان خبرنگار زن سی بی اس وسط میدان التحریر قاهره مورد تجاوز گروهی قرار گرفت و لباس هاش رو پاره پاره کردند و چنان موهای سرش رو کشیدند که به گفته خودش احساس میکرد پوست سرش بعضی جاها کنده شده. از این همه وحشیگری دهنم باز مونده بود. توی جامعه ای که با خبرنگار زن خارجی این طور برخورد میکنند معلومه که زنهای خودشون وضعی بسیار اسفبار دارند. با اینکه میگن توی ایران خیلی قوانین و شرایط در مورد زنان تبعیض امیز هست و با این حرف موافقم٬ اما فکر میکنم کشورهای زیادی هستند که وضع زنها اونجا خیلی بدتر و رنج آورتر از زنان و دختران ایرانی باشه.

به هرحال٬ در خاتمه مطلب میخوام راجع به گروهی از زنان و دختران ایرانی صحبت کنم که زیاد بهشون پرداخته نشده و خیلی کم در موردشون نوشته اند. دخترانی مثل کیانا فیروز. لینک پایین رو بخونید و دوست دارم بهش فکر کنید.

کیانا فیروز٬ دختری از دختران در بن بست

نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1390ساعت 11:59 توسط پرکلاغی

این بلاگفا خیلی فاکد-آپ شده ها. گفته باشم.
نوشته شده در پنجشنبه سوم آذر 1390ساعت 12:25 توسط پرکلاغی

داشتم فیلم میدیدم. ناتالی پورتمن وایساده بود تو مترو داشت میرفت یه جایی. یهو دلم هوس کرد منم بشینم توی مترو٬ برم یه جای دور٬ بعد اونجا پیاده شم.

فکر کنم دارم خل میشم!

به قول محسن نامجو: "یک روز از خواب پا میشی٬ میبینی رفتی به باد".

نوشته شده در پنجشنبه سوم آذر 1390ساعت 12:24 توسط پرکلاغی

از عجایب خلقت اینه که وبسایتهای مجله های فشن وگ و ال در ایران پیلتر نیستند! به نظر شما عجیب نیست؟

نوشته شده در چهارشنبه دوم آذر 1390ساعت 8:16 توسط پرکلاغی

Not in the mood

نوشته شده در سه شنبه یکم آذر 1390ساعت 6:48 توسط پرکلاغی

من وقتی از یه آهنگ خوشم میاد اینقدر بهش گوش میدم تا هم خودم حال تهوع بگیرم هم خود خواننده بیاد یکی بزنه تو گوشم بگه بسه دیگه، چند بار گوش میدی؟ دست از سر ما بردار دیگه! به هر حال غرض از مقدمه چینی  وخواستم بگم دو سه روزه گیر دادم به خانوم آن موری  و مزاحمایشون شدم! دو تا از آهنگاش خیلی قشنگ هستند و قدیمی. حتما پیداش کنید و بهش گوش بدید. مطمئنم شما هم چند روزگیر میدید به این دو تا آهنگ

I Just Fall in Love again

He Walked with Me in the Garden

نوشته شده در سه شنبه یکم آذر 1390ساعت 5:52 توسط پرکلاغی

 میگن یه سری اشعار هست که تد هیوز واسه سیلویا پلات گفته. از سیلویا پلات فقط این رو میدونم که یهودی بوده و خودکشی کرده. همیشه دلم میخواست اون کتاب شعر رو بخونم. به نظرم باید جالب باشه یه شاعر واسه یه شاعر دیگه کتاب شعر بگه. دلم بینهایت واسه ادبیات انگلیسی تنگه.
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آبان 1390ساعت 4:33 توسط پرکلاغی

بعضی ها می گن انحراف اخلاقی دارند،

بعضی ها میگن مشکل روحی،

وبعضی ها که مثلا دلسوزترند میگن بیمارند و بایددرمان بشوند.

اما واقعیت کدومه؟

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آبان 1390ساعت 4:18 توسط پرکلاغی

 
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آبان 1390ساعت 3:21 توسط پرکلاغی|

نان سیر... و دیگر هیچ!

نوشته شده در دوشنبه نهم آبان 1390ساعت 2:58 توسط پرکلاغی|

آزمون حقيقي اخلاق بشريت، چگونگي روابط انسان با حيوانات است، به ويژه حيواناتي كه در اختيار و تحت تسلط او هستند. 

ميلان كوندرا

نوشته شده در شنبه پانزدهم مرداد 1390ساعت 8:36 توسط پرکلاغی|

پوشیدن روبنده هم در ایتالیا غیرقانونی اعلام شد. جالب این که در وضع کردن این قانون دو حزب چپ و راست ایتالیا با هم به توافق رسیدند. و جالب تر این که یکی از حمایت کنندگان اصلی این طرح٬ خانم مسلمان مراکشی است که در کابینه برلوسکونی کار میکرده و سر دبیر روزنامهای  عربی زبان نیز هست. این خانوم در رابطه با حمایت از این طرح میگوید:

"پوشیدن روبنده امری اسلامی نیست. وسیله ای علیه زنان است. من در دوران کودکی ام در مراکش هیچ زنی را با روبنده ندیده بودم. عجیب است که این جا میبینم! این قانون کمک میکند مجبور کردن زنان به پوشیدن روبنده توسط همسرانشان متوقف شود."

قانون منع پوشیدن روبنده با حمایت گروه های حقوق بشر ایتالیا هم مواجه شده است. برخلاف برخی که فکر میکنند پوشیدن یا نپوشیدن روبنده جزو آزادی های فردی در انتخاب لباس است حقیقت این است که این خود زنان نیستند که پوشاندن صورتشان رو انتخاب میکنند٬ بلکه چیزی است که برادر٬ پدر یا همسر آن را امر کرده. مانند برخی زنان که پس از ازدواج به دستور همسر مجبور به خانه نشینی و عدم کار کردن در بیرون میشوند و عده ای آن را حق انتخاب زن در کار کردن یا نکردن میدانند.

متن اصلی خبر روی سایت مجله تایم

نوشته شده در شنبه پانزدهم مرداد 1390ساعت 8:26 توسط پرکلاغی|

جمله روز:

کافری که همه رو به کیش خود میپنداره خیلی بهتر از دینداری که خود رو بالاتر از همه میداند!

منبع: روی فیس بوک دیدمش.

نوشته شده در شنبه پانزدهم مرداد 1390ساعت 7:2 توسط پرکلاغی|

تام سایر داره کم کم تموم میشه. خیلی بامزه است. این همه آتیش سوزوندن از یه بچه جای تقدیر داره. بالاخره رسیدم به اون قسمتش که دبیر ادبیاتمون میگفت٬ همونجا که تام و همشاگردیهاش یه گربه رو با نخ از بالای سر آقا معلم آویزون میکنند و گربه کلاه گیس آقا معلم رو از سرش برمیداره. وای چقدر به اینجاش که رسیدم خندیدم! خوشحالم که خوندمش. یکی از کارهایی که باید در طول زندگیم انجام میدادم هم انجام شد.

نوشته شده در شنبه پانزدهم مرداد 1390ساعت 6:38 توسط پرکلاغی|


آخرين مطالب
» Madam
» Heartbroken
» مرجان که دندان طلا داری!
» Buhaha
» کریسمس
» Ugh
» Let's unlike Sarah Palin
» Imam Friday
» Rana Farhan
» Bad tea can kill you

 Design By : Pichak