چند وقت پیش دلام هوس کتاب عامهپسند کرده بود (بعضیها خودمونیتر میگن کتاب درپیتی!). رفتم گشتم ببینم از این خانم «سیدنی شلدون» چه کتابی بیشتر به دلم میاد بخونم. از «آرزوهایت برایم بگو» رو انتخاب کردم. قبلنها اون موقع که هنوز بزرگ نشده بودم دو سه تا کتاب ازش خونده بودم. خلاصه هرچی وجدانام رو زیرورو کردم دیدم حوصله ندارم وقتم رو تلف کنم و پس دادمش. روش هم عکس یه زن بود با موهای افشون و صورت غرق در رویا و آرزو. موقع گرفتن کتاب دعا کردم اون جلد ضایع به سمت پایین باشه و موقع بردناش هم تا وقتی به دم در برسم جلدش رو چسبوندم به لباسم. نمیگم خوندن این کتابها خجالتآوره ولی جلدش خیلی ضایع بود.
بعضی وقتا کامنتها رو دیر جواب میدم. به گیرندههای خود دست نزنید. دلیلش اینه یا عجله برای نوشتن مطلب جدید داشتم یا میخوام به نظراتتون با فراغ بال و سر فرصت (تقاطع فرصت و وصال شیرازی) جواب بدم :)