.......
انگار با تیغ دارن شقیقهی چپم رو میبرن...
.......
انگار با تیغ دارن شقیقهی چپم رو میبرن...
![]()
آخی، عزیزم. این آقا مترجم همون کتاب معروف طاعون اثر آلبر کامو هستند که این روزها توی قرنطینه خوندنش خیلی زیاد شده. خواهر من هم چندین سال پیش این کتاب رو از نمایشگاه کتاب خرید و هنوزم داریمش و با کمال شرمندگی، هنوز نخوندمش :-" روحت شاد آقای سیدحسینی. آدمایی مثل این مترجمها روز به روز کمتر میشن و مثل اونها شاید به راحتی، پیدا نشه.
پس از گذراندن تحصیلات مقدماتی به مدرسه پست و تلگراف تهران رفت و سرگرم خواندن رشته ارتباطات دور شد. سپس برای تکمیل مطالعات خود به پاریس رفت. چندی نیز در دانشگاه U.S.C آمریکا به تحصیل فیلمسازی پرداخت. سپس به ایران بازگشت و به فراگیری عمیقتر زبان فرانسه و فارسی نزد استادان همچون عبدالله توکل، پژمان بختیاری، پرویز ناتل خانلری پرداخت. در ضمن، مبانی نقد فلسفه هنر و ادبیات نیز در آموزشکدهٔ تئاتر تدریس میکرد و طی دورههایی پیاپی سردبیری مجله سخن را به عهده داشتهاست. همچنین، در اداره مخابرات و رادیو و تلویزیون هم خدمت میکرد. از همان دوران بود که به طور جدی به کار ترجمه پرداخت. در دوران جوانی در زمینه روانشناسی کتابی ترجمه کرده با عنوان پیروزی فکر که بسیار مورد توجه قرار گرفت بهطوریکه حدود بیست یا سی بازچاپ شد و هنوز هم میشود. حال آنکه دیگر ترجمههایش همچون ترجمه «شاهکارهای دنیا» یا «طاعون» آلبر کامو این قدر علاقهمند نداشت. این کتاب (پیروزی فکر) که مربوط به روانشناسی پیشافرویدی است دربردارنده پندهایی است که انسان را به اندیشه و ژرفنگری وامیدارد.
اینم جالبه:
Dr_haydeh_haeri
باعرض سلام- من هایده حائری نویسنده هفت رمان بنامهای تسلیم نگاه- اوج غرور- لحظه تمنا- یک قدم تا دلدادگی- حس خفته- حس مبهم عشق- عشق استاد هستم. باتوجه به صفحه اول کتابهایم که بعنوان مقدمه نوشتم من بازیگر و هنرپیشه نیستم و فقط با آن خانم بازیگر تشابه اسمی دارم اما در بیشتر سایتها کتابهایم را به نام ایشان دیده ام. لطف کنید در این زمینه اطلاع رسانی نمایید. با تماس با انتشاراتهای کتابهایم این موضوع کاملا روشن است.
من که هیچ وقت دوست نداشتهام همنامی داشته باشم.
یه نفر در جایی در پروفایل خودش در معرفیاش نوشته بود:
۳۱ ساله، لیسانس مترجمی از دانشگاه پیامنور (با معدل ۱۷)
از این طراوت و سادگیش خوشم اومد.
به نظرم همون طور که یه جنگل داریم به اسم ناهارخوران، یه جنگل هم باید بسازن به اسم ماستخوران. صاحاب جنگل (سلطان جنگل؟) هم باید خودم باشم، به دلیل شل و وارفتگی. افراد حلزونی (مثل خودم) به رایگان میتونن از جنگل ماستخوران بازدید کنند؛ اما از اونایی که زبر و زرنگ و تند و تیز هستند عوارضی و ورودیه میگیرم، اونم خیلی زیاد. به هر حال این جور آدما حق ما آدمای ماستخورده را خوردن، اونم ناجور :)))
دانلود کتابها که تموم شد میرم حموم. بعد میشینم پای کار تا وقتی خواهر بیاد و پیکی ببینیم. بعد ادامهی کار تا وقتی شب بشه. یه فیلم جدید میبینم و بعد دوباره کار و بعد هم مقادیری کتاب و دست آخر هم خواب.
دوستی (غیرایرانی) بهم مسیج زده بود و گفته بود چرا قرنطینه هنوز ادامه داره و اقتصاد خراب شده و فقط افراد بالای ۸۰ سال و گروههای پرریسک در معرض خطرند و چرا باید توی خونه بمونیم و فلان.
بهش گفتم بعضی از اینایی که مُردن جوون بودن و بیماری زمینهای هم نداشتن.
گفت آره منم راه نیفتادم بدوم اینور اونور انگار اتفاقی نیفتاده ولی نمیشه این همه آدم رو برای این همه مدت طولانی توی قرنطینه نگه داری.
دیگه دیدم ادامهی بحث باهاش بیفایده است، توی دلم گفتم خیلی داری زر میزنی دوست گرامی و گوشی رو گذاشتم کنار :)))
دوست گرامی و زر زدن هم ترکیب خوبیه ها.
![]()
توی توییتر اسم کاربری یه نفر لاگرتای راهزنه و هر بار میدیدم میگفتم خب یعنی چی. الان فهمیدم:
لاگرتا (به انگلیسی: Lagertha) بر طبق افسانهها، یک باکرهسپر وایکینگ دانمارکی در منطقهای که در حال حاضر نروژ به حساب میآید، و همسر وایکینگ نامداری به نام راگنار لودبروک بود. داستان زندگی او توسط تاریخنگار دانمارکی ساکسو گراماتیکوس در قرن ۱۲ ثبت شدهاست، و ممکن است بازتابی از روایات دربارهٔ ثورگرد، ایزد نوردیک باشد. نام او بوسیله ساکسو «لاگرتا» ثبت شدهاست، و احتمالاً لاتین شده کلمه «Hlaðgerðr» در زبان نورس باستان است.
لاگرتا یک جنگجوی ماهر آمازون بهشمار میرفت، اگرچه او یک زن بود، اما شجاعتی همانند مردها داشت و در میان دلیرترین سلحشورها به مبارزه میپرداخت. بر طبق ساکسو، راگنار از او صاحب پسری به نام فریدلیف، و همچنین دو دختر شد که نامی از آنها ثبت نشده است.
ویکیپدیا
To think on one's feet: react to events decisively, effectively, and without prior thought.
به طور قاطع، مؤثر و بدون فکر قبلی به حوادث واکنش نشان دادن.
پاسخ سریع و بدون فکر برای شرایطِ ناگهانی پیدا کردن.
pick up on something
در حال دیدن سریال محترم «پیکی بلایندرز» با همشیرهی (!) گرامی هستیم :))
خواهر محترم اولین باره کیلیان مورفی رو در سریالی میبینه و مشغول بهبه و چهچه و وهوه کردنهای فراوونه :))) من نمیدونم اولین بار توی کدوم فیلم دیدمش، ولی یادمه اونجا هم قیافهی سرد و غمزدهاش و اون چشمای درشت آبی عمیق، برام خیلی خاص بود.
تا الان ۴ قسمت از فصل یک رو دیدیم. ماشالله خواهرم از اینایی هست که توی یه روز، یه فصل کامل از یه سریال رو میتونن ببینن، پشتسرهم و بیوقفه. عاشق تمرکز و پیگیری و پشتکارش هم هستم، داشت غصه میخورد اگه حموم نرفته بود الان یه قسمت بیشتر میتونست ببینه :)))) یه جا هم وسط سریال دیدن گوشیاش داشت زنگ میخورد ولی جواب نداد، گفتم چرا برنمیداری، گفت: «آخه الان دوستم میخواد یه ساعت حرف بزنه؛ دارم سریال میبینم.» :))))) وای خدایا. خیلی خوبه. برعکس منِ حلزونی و پراکندهبین که وسط فیلم دیدن صد بار دکمهی توقف رو میزنم و پا میشم میرم هزار تا کار میکنم و یه روز طول میکشه تا یه فیلم رو خورد خورد تموم کنم، پشتکار و تمرکز این بشر برام تحسینبرانگیزه. تازه با دقت خیلی بالایی هم نگاه میکنه و پیشاپیش حدس میزنه قراره چه اتفاقاتی بیفته. من خیلی بیدقتم. ۴ قسمت گذشته هنوز بعضی اسمها رو یاد نگرفتم :))))
جالبه فکر میکردم تاریخ ساخت سریالش مال همین اواخر باشه اما دیدم ۲۰۱۳ ساخته شده. عجیبه اون موقعها اسمش رو اصلاً نشنیده بودم.

اصلاً از این خبر نداشتم. فیلم و نمایشنامهاش هم بوده. میذارم توی لیست خوندنیها و امیدوارم با نوشتنش اینجا، از یادم نره.
از ویکیپدیا:
کاسپار هاوزر (به آلمانی: Kaspar Hauser) (زادهٔ ۳۰ آوریل ۱۸۱۲ (؟) - درگذشتهٔ ۱۷ دسامبر ۱۸۳۳) یک جوان آلمانی بود که ادعا میکرد در انزوای مطلق و در سلولی تاریک بزرگ شدهاست. کاسپار هاوزر یکی از معماهای تاریخ است که هنوز حل نشدهاست.
چُرتک = چرت کوچک. خواب مختصری را گویند که در عصرگاهان و در میانهی کارها بر شما عارض میشود. هنگام برخواستن از این خواب کوتاه، حس شادابی و فعالیت بیشتری دارید.
عصر پنجشنبه و چای و فیلم و پروژهی در حال تایپ توی لپتاپ و آفتاب و باد خوب در بیرون.
دوست داشتید الان کجا بودید و چه کار میکردید؟
من جای خاصی مدنظرم نیست. از همین خونه راضیام. بهترین جا.
از فعالیتهایی که توی خونه هم دارم راضیام. همه چی عالی و دلپسند.
تنها آرزوم اینه که سرعت کار کردنم در منزل رو بیشتر کنم. کارهام خیلی حلزونی جلو میره، تمرکزم پایینه و پراکنده کار میکنم و این اصلا خوب نیست.
یاد پینوکیو میافتم که برای این که بتونه درس بخونه و بلند نشه از پشت میز، پاهاش رو با پارچه به صندلی بسته بود. یه بار هم این کار رو خودم انجام دادم. دبیرستان بودم و امتحان ریاضی داشتم و پاهام رو با روسری قرمز رنگ نخی بته جقهام بسته بودم به صندلی.
امتحانم رو خوب شدم ؛)
خواب مفصلی میدیدم که بخشهاییش یادم مونده. در آخر خواب، در خیابونی هستم و شبه و شاید من توی ماشینم یا یکی داره جلوم با ماشین میره. همون لحظه صدایی رو میشنوم که داره آروم و شمرده و موقرانه بهم میگه: «من شما رو قبلاً خردمندانه دوست داشتم و حالا احترامم (شاید هم گفت علاقهام) برای شما بیشتر شده».
یا امام زمان :)) این کی بود؟ چرا معلوم نبود کیه؟ هر کی بود به نظر میومد از محل کار یا از جایی دیگه، فقط سطح ظاهری شخصیت من رو میدیده و حالا من رو بیشتر شناخته (شاید از طریق آنلاین) و میگه حتی قبل از شناخت کامل تو، اون موقع که فلان جا تو رو خیلی مختصر میدیدم هم به نظرم آدم جالب و قابل احترامی بودی. (لزوماً آدم عاشقی به نظر نمیومد و موقع گفتن جمله، آروم و منطقی بود. حداقل این برداشت من از خوابه)
یا خود خدا :)) شده این صداها یکی دو بار بیان توی خوابم و بعد اون حرفی که اون صدا زده، که منبع گویندهاش مشخص نیست، به وقوع بپیونده. نمونهاش این که توی دوازده سالگی خوابی مشابه این خواب دیدم که صدایی از بالا و در حالی که توی کوچههای خلوت دارم راه میرم بهم میگه تو موفق میشی. من خیلی این خواب رو جدی نگرفتم و گفتم فقط یه خوابه. ولی خوابش یه جوری خاص و تاثیرگذار به نظر میومد و یادم مونده بود. عجیب این که درست چند وقت بعد حرف گویندهی درون خواب به وقوع پیوست و من یه موفقیت تحصیلی خیلی عظیم که براش سخت تلاش میکردم، نصیبم شد.
ببینیم تعبیر این خواب چی میشه.
توی این قرنطینه و در پی فیلم دیدنهای متوالی، متوجه اهمیت یک هدفون/هدست خوب شدم. این هدفون فعلی رو با قیمت مناسبی سال پیش از دیجیکالا خریدم. نمیتونم بگم ازش ناراضیم اما در طولانی مدت به جمجمهام فشار میاره و گوشام درد میگیره. به قول قدیمیها هر چقدر پول بدی، همون قدر آش میخوری. باید یه هدست خفن بگیرم.
دارم تمام «یک محصول»های متن رو به «محصولی» تبدیل میکنم و این وسط خیلی خیلی بیربط و خلوارانه، یاد صا.دق محصو.لی هم افتادهام.
پروردگارا، توبه.
به هر حال، قرار نیست ما همه رو راضی و خوشنود نگه داریم.
عدهی زیادی به سمت ما میان، و عدهی زیادی از ما دور میشن،
و افراد کمی کنارمون باقی میمونند.
(این نوشتار دلیل و علت خاصی نداشت. همینجوری کلهی صبح وسط کارها به ذهنم رسید)

دارم آهنگی در ساند کلاد (Sound Cloud) گوش میدهم که چنین تصویری برایش گذاشته شده. هم این آهنگ و هم تصویر، روحم را غرق شادی میسازد.
صبحتان غرق نور و شادی.
آهنگ این است.
این لوگوی نیروی دریایی آمریکا را بسیار دوست میدارم.
هنوز رگههای از علاقه به لنگرجات و ماجراهای دریایی در من وجود دارد.
یکی از عباراتی که اغلب اشتباه استفاده میشود به کار بردن «طاق یا تاق زدن» به جای تاخت زدن است.
تاخت زدن: مبادله جنسی با جنسی. عوض کردن و تبدیل کردن. بدل کردن. عوض کردن چیزی با چیزی. بیشتر در کتاب متداول است. کتابی را با کتابی معاوضه کردن. مبادله کتابها: یک جلد قاموس را با جوهری تاخت زدن و سرانهاش را گرفتن.
منبع: فارسی
اولیویای عزیزم
اینجا در جزیره حال من خوب است. امیدوارم حال تو هم خوب باشد دوست عزیزم.
جعبه شکلات و کتابها و نامهات رسید. روبان دور کتابهای جلد چرم گوساله را که باز کردم، از هیجان دو دور دورِ اتاق چرخ زدم تا بتوانم به کتابها دست بزنم. و صد البته دستهایم را قبلش شستم چون نمیخواستم لک انگشتانم روی جلد یا صفحات کتاب بیفتد. شکلاتهایت را یکی یکی، روزی یک وعده شامل دو شکلات و فنجانی چای، کنار پنجره و رو به دریا میخورم. طعم بچگیها و مغازهی آقای ادوارد را میدهد. یادت هست؟
نامهات را چند بار خواندهام. هر شب قبل از خواب، زیر نور آباژور کرمرنگ. هر بار دقت کردهام که نامه تا نخورد و برگهاش خم نشود. بعد با دقت در جعبهی فلزی نامههایم میگذارم تا روز بعد. و چراغ را خاموش میکنم. ممنون که برایم روی کاغذ مینویسی. از وقتی به این جزیره آمدم و تصمیم گرفتم اینترنت نداشته باشم، جز تو و خانواده کسی با من مکاتبه نکرده است.
کتابهایت را هم به زودی یک به یک خواهم خواند. در حال حاضر مشغول خواندن میدل مارچ هستم. خیلی دوستش دارم. افسوس که همهی این سالها میخواستم بخوانمش و هر بار چیزی پیش میآمد و سر مرا با چیزهای دیگری گرم میکرد. افسوس دارم که چرا همان سالهای دانشکده، وقتی من و تو کنار هم مینشستم و پروفسور رابرتسون ادبیات ویکتوریا درس میداد؛ همان موقع نخواندم. به هر حال کاری است که شده. گاهی فکر میکنم باید اول همهی آن کتابهای کلاسیک را میخواندم و بعد وارد دانشگاه میشدم. اما یکی از دوستان عاقلم میگوید این کاری نامعقول و ناشی از کمالگرایی بیحد و حصر من است.
بگذریم.
از جزیره برایت بگویم که البته دلم میخواهد نگویم تا خودت مجبور شوی با پای خودت بیایی و ببینی. این جا خلوتگاه آدمهایی مثل من است که از دنیای مدرن و شلوغی و هیاهو، برای آرامش درونی و بیرونی خودشان دنبال مامن و پناهگاهی بودهاند. همه چیز قدیمی و کلاسیک است. از خانهها بگیر تا فانوس دریایی ته جزیره. طوری که آدم دلش میخواهد به سبک قرن هجدهم سوار درشکه شود، دامنهای بلند و روپوشهای آستین پفی بپوشد و کلاههای بزرگی بر سر بگذارد.
با طلوع آفتاب بیدار میشوم و اول به کنار دریا میروم. امواج کفآلود و صدای آن را دوست دارم. معمولاً کسی آن حوالی نیست و تا میتوانم از هوا لذت میبرم. بعد که آفتاب طلوع میکند و بالا میآید؛ به خانه برمیگردم. قهوه درست میکنم، بیسکوییت و مارملاد پرتقال و زنجبیل میخورم. بعد کتاب و دفترچهام را برمیدارم و به سمت درختان و چمنها قدم میزنم. در میان چمنها و درختان میخرامم و به سطر سطر داستانی که قرار است بنویسم فکر میکنم. دفترچه جلدی پارچهای دارد و نقش گلهای سرخی روی آن است. دوستش دارم و وقتی تمام شد، باید به فروشگاه لوازم تحریر جزیره بروم و یکی دیگر، شاید این بار با گلهای آبی رنگ ریز بخرم. گاهی مینویسم و گاهی میگذارم سرم باد بخورد و جملات در ذهنم دم بکشند. عجلهای ندارم. به اندازهی کافی وقت دارم.
آفتاب که بالای آسمان میایستد بوی گلها و سبزهها بلند میشود. نمیتوانم توصیفش کنم. عطر رزها، یاسهای کبود، ادریسیهای آبی و بنفش و صورتی. چه بهشتی. چه کم سعادتند آدمهایی که نمیتوانند از این بهشت لذت ببرند و محکوم و مجبور به زندگی در آن شهرهای کثیف و پر دود و پر از جمعیت و آدماند. ولی اگر همه اینجا بیایند، دیگر بهشت نیست. بهشت من در خلوت و سکوت است و صدای رویش گیاهان و پرواز شانهبهسرها، چرخریسکها و سینهسرخها بالای سرم.
گاهی دلم میخواهد به سبک جودی آبوت بالای درخت بروم و بالشی بگذارم و کتاب بخوانم اما میدانم انعطاف بدنیام آنقدرها نیست که چنین کاری کنم و در ضمن، میترسم دست و پایم بشکند و مجبور به بازگشت به شهر شوم. فعلاً زیر درختان و روی چمنها، برایم بهترین جا است.
ظهر که کمکم میگذرد به خانه برمیگردم. غذای مختصری میخورم. معمولاً پورهی سیبزمینی و خوراک سبزیجات. یک لیوان شراب سیب هم میخورم که حال خوبی به من میدهد. بعد به طبقهی بالا میروم و زیر روتختی ساتن سبزِ پرطاووسی، چرت مختصر و سبکی میزنم. بیرون هنوز همه چیز قشنگ است و زنبورها دور گلها میچرخند و وز وز میکنند.
از خواب که بیدار میشوم حمام میکنم. صابون اسطوخودوسی از فروشگاه جزیره گرفتهام که بویش همهی حمام را برمیدارد و پوستم را لطیف و حالم را خوب میکند. صابون دستسازی است که یکی از اهالی خود جزیره میسازد. بعد در تراس بزرگ جلوی در که درست روبروی خانه و همسطح زمین است، کتاب میخوانم. چون میخواهم با دقت بخوانم، معمولاً پنجاه صفحه میخوانم. اگر نوشتههای کتاب بزرگ یا ابعاد کتاب کوچک باشد، صد الی صد و پنجاه صفحه میخوانم. این طوری گاهی یک روزه کتابی را تمام میکنم و حس خوبی میگیرم. بعد اسم کتاب را در دفترچهای که روی طبقهی بالای قوری و فنجانها گذاشتهام، مینویسم. حدس بزن در این مدت چند کتاب خواندهام! بعد هم مراسم چای عصرگاهی و شکلاتهایت.
البته اعتراف میکنم همیشه تنها نیستم. گاهی خانمی به نام زابرینسکی که در آن نزدیکی زندگی میکند به دیدنم میآید. ده سال از من بزرگتر است و چشمان میشی رنگ دارد و موهای بلوطی رنگ بلند. نه لاغر است و نه چاق. از من کوتاهتر است و صورتی مهربان دارد. ده سال از من بزرگتر است اما هیچ کداممان متوجه این تفاوت سن نمیشویم. وقتی به دیدنم میآید بعد از مختصری چای و بیسکوییت روی تراس، با هم به پیادهروی میرویم. خرگوشها را میبینیم و گربههایی که آنها هم به قدم زدن عصرگاهی، کمی دور از خانهی صاحبشان آمدهاند. گاهی در این پیادهرویها سنگ جالبی میبینم که رنگ زیبا یا شکل خاصی دارد و آن را در جیب روپوش خاکستری بافتنیام میگذارم و در بازگشت، روی هرهی پنجرهی حمام و کنار گلدانهای گلهای نخودم میگذارم. عصرها هوا کمی خنک است و نیاز است چیزی گرم دورت باشد، برای همین روپوش بافتنی میپوشم و دستهایم را در جیبش میگذارم و سرخوشانه قدم میزنم. گاهی هم به سبک زنان قدیم، یک بافتنی صورتی چرک و مثلثی شکل روی شانهها و بازوانم میاندازم. زابریسنکی هم گاهی برگها و گلهای زیبا و کوچکی که میبیند میچیند و در دفتری میچسباند. از هر دری حرف میزنیم، گذشته، آینده، جزیره، آدمهای زندگیمان، و مهمتر از همه، ادبیات.
پیادهروی که تمام میشود به خانه برمیگردم و کیک یا شیرینی میپزم. این مراسم دقیق و هر روزه را دوست دارم. به من آرامش میدهد. معمولاً آهنگ ملایمی هم در ضبط صوت روی پیشخوان در حال پخش است. خوشحالم موبایلی با خودم به اینجا نیاوردهام. میتوانستم در عرض چند ثانیه به همهی آن پایگاههای پخش موسیقی آنلاین وصل شوم و هزاران آهنگ گوش دهم، اما برای آرامش خودم به این ضبط صوت سی ساله و نوار کاستهای قدیمیاش اکتفا میکنم. شیرینیها که پخته میشوند با مربای تمشک و چای؛ یکی دو تایشان را میخورم و مابقی را در جعبهی گرد فلزی با عکس گلهای شقایق روی درش، میگذارم. گاهی هم کیک میپزم. کیک گردو، کیک هویج، کیک تمشک آبی. چه آرامشی میگیرم از شکستن تخممرغ، از همزدن آرد، از اضافه کردن شکر قهوهای. بوی کیک که در آشپزخانه میپیچد احساس میکنم خیلی خوشبختم.
مراسم کیک و شیرینیپزی که تمام میشود، بعد از شستن ظرفها، پشت میز آشپزخانه مینشینم و داخل کلاسوری با نقش پر طاووس، خاطرات قدیمم را مینویسم. کودکی، نوجوانی، اوایل جوانی. خالهها و عمهها و دایی و عموها. بچههایشان. خاطرات مهمانیهای بزرگ. خاطرات مدرسه، دانشگاه، بخش تایپ و حروفچینی روزنامه. آدمها، آدمها، آدمها. نوشتنم معمولاً نظم و ترتیب زمانی خاصی ندارد و هر چه در ذهنم جاری میشود را روی کاغذ میآورم. تا حالا سه رواننویس با جوهر سبزرنگ تمام کردهام. معرکه است. تمامی جزییات را ثبت میکنم. خیلی شانس آوردهام که حافظهای بیعیب و نقص نصیبم شده. گاهی فکر میکنم میتوانم همهی این خاطرات را چاپ کنم و اسمش را بگذارم «زندگینامهی یک آدم کاملاٌ معمولی». گاهی هم فکر میکنم از دل همین خاطرات، میتوانم چند رمان و داستان کوتاه چاپ کنم.
شب که فرا میرسد و آسمان کاملاً تاریک میشود، نوشتن خاطرات را کنار میگذارم. باقیماندهی غذای ظهر را گرم میکنم و میخورم، دو لیوان شراب توسکانی یا پورتو که زابریسنکی از سفرهای اخیرش به ایتالیا و پرتغال برایم آورده میریزم و به سالن پذیرایی در طبقه همکف میروم. روی مبل سبز نخودی نرم قدیمی مینشینم و تلویزیون و دستگاه پخش دیویدی را روشن میکنم. همان طور که میبینی خیلی هم از تکنولوژی به دور نیستم. این دستگاه پخش را آخرین روزهای قبل از عزیمتم، درست وسط جمع و جور کردن وسیلهها و خرید مایحتاج سفر طولانی خریدم. میدانستم این جا به فیلم و صوت و تصویر هم نیاز دارم. یک کارتون بزرگ پر از فیلم سفارش دادم تا هر شب بساط فیلم دیدن بر پا باشد. شبی یک یا دو فیلم میبینم. موضوعات مختلفی دارند و بسته به حال و هوایم فیلمم را انتخاب میکنم. یک روز فیلمی میبینم از سال 1984، سالی دیگر فیلمی سیاه سفید از 1939. معمولاً وسط فیلم دیدن، فیلم را متوقف میکنم تا نظرم را در مورد صحنهای یا دیالوگی روی کاغذی بنویسم. برای این کار، برخلاف بقیهی کارهایم دفتر مخصوصی ندارم. یک بسته کاغذ کاهی با خودم آوردهام که خطهای آبی آسمانی دارد و حاشیههایش با دو خط موازی صورتی پررنگ، مشخص شده است. رویش با دستخط نامرتب و تند تند، صحنهای را توصیف میکنم، در مورد سر و شکل بازیگر مینویسم یا جملهای را یادداشت میکنم. همهی اینها را بعداً مثل پتوی چهلتکهای کنار هم میگذارم و میگذارم برای بعدها تا دوباره سراغشان بروم. باید منابع بیشتری مطالعه کنم تا نقدهایم پر و پیمان شوند و بعد برای روزنامهها و مجلات بفرستمشان.
پنجره را هم کمی نیمهباز میگذارم تا هوای خنک شب و بوی گیاهان به داخل بخزد و یک سیگار دود میکنم. توتوناش بوی قهوه و شکلات میدهد و خیلی خوشبو است. روی جعبهاش عکس یک کاپیتان خندان است. زیرسیگاریام یک صدف بزرگ است که داخلش صورتی صدفی هفترنگ است. سالها پیش از یک فروشگاه سوغاتی آمریکای جنوبی آن را خریدم و با خودم اینجا آوردم. فیلم که تمام میشود، کاغذهایم را مرتب میکنم و روی عسلی کنار مبل میگذارم، صدف را خالی میکنم و بعد پنجره را میبندم.
حالا وقت تمرین زبان ژرمنهاست. بیشترین ترس من این روزها فراموش کردن زبان آلمانی است. ساعت میگذارم و دقیقاً یک ساعت آلمانی میخوانم، نه یک دقیقه بیشتر و نه یک دقیقه کمتر. کتاب لغت را یک ور میگذارم، متن طولانی آلمانی را در وسط و کتابچه قواعد گرامر را هم در یک ور دیگر. یک ساعت که تمام میشود کتابها را میبندم و در کتابخانهی چوبی کنار پنجرهی بزرگ پذیرایی، کنار پردهی مخمل آبی، درست جایی که زیر لبهی پنجره گلهای سرخ کاشته شده میگذارم. بعد به طبقه بالا میروم.
چشمانم کمکم خوابالود شده. لباس خواب ساتن کرم رنگ میپوشم که رویش لکلکهای قهوهای دارد. لکلکها دارند پرواز میکنند، شاید به شمال، شاید به جنوب. داخل تخت میخزم و یک بار دیگه نامهی طولانیات را میخوانم و از توصیفاتت غرق شعف میشوم. بعد چراغ را خاموش میکنم. خواب به سراغم میآید. گاهی خوابهای خوبی و پرآرامشی میبینم.
وقتی از خواب بیدار میشوم یک روز دیگر سرشار از نور و آرامش و شادی شروع شده.
اولیویای عزیزم، من اینجا بسیار خوشبختم.
به دیدارم در جزیره بیا.
میم.
14 می
جزیره
عصر رفتم بیرون قدمکی بزنم. در میان شمشادها، دختر نوجوانی با پسرکی لبهی باغچه نشسته بودند و در وضعیت «گل در بر و می در کف و معشوق به کام است» بودند. برگشتنی هم دوباره دیدمشان سر در بر هم و فکر کردم این جوانکان فکر میکنند دنیا را در دست و آسمان را زیر پا دارند و عشقشان هم عشقی است برتر و یگانهتر از باقی عشاق دنیا؛
که ناگهان...
دیدم دختر با هراس بلند شد و با تلفن حرف میزد و میگفت مامان چی شده، من کوچهی پنجمم، چی شده مامان، و در این حین با هول و هراس شروع به حرکت به سوی منزل کرد و کاملاً پسر را فراموش کرده بود و پسر هم با حالی گیج و گنگ از پیاش روان بود و قبل از اینکه بتواند چیزی بگوید یا کاری کند، دختر دور شده بود.
عباس مهرپویا همانند جمع کثیری از هنرمندان ایرانی، در بعد از انقلاب اسلامی از ادامه فعالیت بازماند و کمکم از عرصه موسیقی فاصله گرفت و آموزشگاه موسیقی او نیز پس از مدت کوتاهی تعطیل گردید. اما بازدید از گالری مهرپویا و کارهای دستی او تا سالهای آخر حیات وی بهطور رایگان ادامه داشت و در این سالها مهرپویا در کنار خانواده اش در ایران زندگی کرد. آخرین کار هنری او در بخش موسیقی، بعد از سال ۱۳۵۷ همکاری او با آقای مجید انتظامی در موسیقی متن فیلم بایسیکل ران میباشد. که در آن نوای سیتار او برای آخرین بار بگوش میرسد.
منبع: ویکیپدیا
«به قول ناباکوف یک ترجمه خوب ترجمهای است که پانویسهای فراوان داشته باشد به گونهای که متن مانند آسمانخراش خود را از میان پانویسها بیرون بکشد.»
عباس مهرپویا، دکترای مطالعات ترجمه و پژوهشگر
نشست بررسی ترجمه کتاب «سالومه» اثر اسکار وایلد
۱۸ آبان ۱۳۹۸
پ.ن. جالبه بدونید ایشون پسر همون عباس مهرپویای معروف، نوازنده و خواننده پیش از انقلابه. اسم پدر و پسر یکیه :)
«همه چیز را در همان سطر اول بگویید و بعد روایت قصه را شروع کنید، اگر خواننده باز هم پای قصه شما نشست، شما یک نویسندهاید».
کورت وونهگات
![]()
![]()
سیر و سرکههای زیادی در دلم میجوشند.
رختشورانی عظیم.
تکههای پراکندهی ذهن.
حافظهی شرحهشرحه شده.
ذهنی بیقرار.
میزان وقتتلف کردن من در شبکههای اجتماعی با میزان استرس و حجم کاری که باید بشینم انجام بدم، رابطهی مستقیم داره :اااااااا
اجازه بدید از خودم بدم بیاد.
میزان وقتتلف کردن من در شبکههای اجتماعی با میزان استرس و حجم کاری که باید بشینم انجام بدم، رابطهی مستقیم داره :اااااااا
اجازه بدید از خودم بدم بیاد.
![]()
مرا برهنه، بدون تابوت و بدون دعا خواندن دفن کنید. صورتم رو به زمین باشد در حالی که از تمام جهان روی گردان شدهام. سنگی روی قبر من نگذارید.
فیلم Incendies (سوختگان)

دارم اینو میبینم و خوبه
دلم میخواد بعدش اینو ببینم اما کلی فیلم دانلود شده و ندیده توی صف هستند که دارند میزنند توی سرم :(

عباس کیارستمی در جوانی دیوان مهدی حمیدی شیرازی را حفظ میکند و سالها بعد به صورت کاملاً اتفاقی او را در لندن در بستر بیماری میبیند. او این داستان را اینگونه روایت میکند:
سالها بعد که خیلی عصبانی بودم- مثل کسانی که بعد از مدتی از اینکه خالکوبی کردهاند پشیمان میشوند- از اینکه یک دیوان شعر «هارد» مغزم را پر کرده و هیچ جایی به دردم نمیخورد خیلی عصبی بودم. در سفری به لندن در خانه دوستم مرتضی کاخی بودم. مرتضی به من گفت: دوستی از ایران آمده و برای دیدارش به سفارت میروم. گفتم: چه کسی آمده؟ گفت: نمیشناسی. یک شاعر است به نام دکتر حمیدیشیرازی. گفتم من نمیشناسم؟! (خنده) همانجا به این آدم چند ناسزا گفتم و مرتضی گفت بیا ۱۰دقیقه پایین منتظر باش تا من برگردم. در نهایت و به ناچار همراه مرتضی به دیدار دکتر حمیدی رفتم و دیدم موجودی نحیف روی تخت افتاده و حال خوبی ندارد. مرتضی بالای سر او رفت و گفت آقای دکتر حمیدی، آقای کیارستمی از شیفتگان شعر شما و از علاقهمندانتان هستند. همه دیوانتان را هم حفظ اند (خنده) مایل هستید یکی از شعرهای شما را بخوانند؟ او هم با سر تأیید کرد. من هم شعری را خواندم که تا دیدمش یکباره به ذهنم آمد. شعری عجیب که بیان حال ایشان بود:
خسته من، رنجور من، بیمار من بیبال و پر من/ تا سحر بیدار من همدرد مرغان سحر من/... وای بر من وای بر من.
همانطور که این شعر را میخواندم، دیدم از گوشه چشمهایش اشک سرازیر است. مرتضی را هم که نگاه کردم، دیدم به شیوه ناصر ملکمطیعی در فیلم «قیصر» رو به دیوار کرده و شانههایش تکان میخورد! خودم هم بغض کرده بودم و شعر هم طولانی بود:
گفتمت دیگر نبینم باز دیدم باز دیدم/ در دو چشم دلفریبت عشق دیدم ناز دیدم/ قامت طناز دیدم گونه غماز دیدم/ برگ گل دیدم میان برگ گل شیراز دیدم.
بهکلمه شیراز که رسید، دکتر حمیدی اشکش بیشتر سرازیر شد و دیدم خیلی هم حفظبودن این دیوان بیهوده نبوده. لازم بوده من آن اشعار را حفظ کرده باشم و در چنین روزی برایش بخوانم.
دکتر حمیدی در ۲۳ تیرماه سال ۱۳۶۵ خورشیدی در تهران درگذشت و در حافظیه شیراز به خاک سپرده شد.
منبع: سالنامه شرق
littoral
/ˈlɪt(ə)r(ə)l/
See definitions in:
Geography
Ecology
adjective
relating to or situated on the shore of the sea or a lake.
"the littoral states of the Indian Ocean"
noun
"irrigated regions of the Mediterranean littoral"
روز شط و شلوغی بود با چاشنی میگرن. پر از خواندنیها. همهی مطالبی که خواندم یا فرصت نشد بخوانم را این گوشه، در بخش لینکهای روزانه گذاشتهام. خواستید بخوانید. احتمالاً دو یا سه باره خواهمشان خواند.
این وسط یک دورهی آنلاین هم در دانشگاه دوبلین ایرلند ثبتنام کردهام که امروز نتوانستم بخش اولش را ببینم. از فردا (از شنبه!).
پیشنوشت برای دوستانی که با قضیه آشنایی ندارند: هر جا میگم اسد، منظورم جناب آقای اسدالله امرایی مترجم قدیمی است. من و سندباد به صورت مختصر و خودمونی بهش میگیم اسد.
چند روز پیش داشتم همهی اینهایی که ساعت ۹ شب همگی با هم در اینستاگرام لایو میرفتند را مسخره میکردم که ناگهان امشب دیدم اسد هم با یه سایت کتابفروشی لایو گذاشته
هیچی دیگه، سریع لباس پوشیدم حاضر شدم رفتم توی لایو
راستش اون کامنتهایی که ملت میذارن نصف حواس آدم رو از لایو پرت میکنه و من هم دیر رسیده بودم و هی دستم میخورد لایو رو منفجر میکردم و صفحه موبایلم بسته میشد. اون وسط دیدم یکی کامنت گذاشت آقای امرایی تا وقتی آقای عبدالله کوثری هستند خودتون رو از ترجمههای آمریکای لاتین کنار بکشید
داشتم به صورت اسد نگاه میکردم و معلوم بود داره اون کامنت رو میخونه و یه کم حالت چهرهاش عوض شد و حواسش هم از مکالمه پرت شد
دیدن ناراحتیاش رو دوست نداشتم. البته که آدمایی که معروف میشن بدخواهان هم دارند و اسد هم به عنوان یه مترجم قدیمی، از این قاعده مستثنی نیست. (مثلاً این صفحه را سالها پیش علیهاش توی فیسبوک زدند که هنوز هم آپدیت میشه. هر کی هست مثل اینکه خیلی کینه داره ازش) به هر حال که معلوم بود خوند و ناراحت شد. آخرش که داشتن خداخافظی میکردن هم من ۱۲۰ تا کامنت دادم که آقا تو رو خدا این لایو رو سیو کنید ما بعداً بتونیم ببینیم. صاحب پیج فکر کنم کچل شد، وسطش گفت بله حتماً سیو میکنیم
البته فقط من نبودم، چند تای دیگه هم بودند این رو میگفتند.
خلاصه. اینم از اسد.
چند روز پیش که ۱ اردیبهشت بود به اسد ایمیل زدم و تولدش رو تبریک گفتم. جوابی نگرفتم
دوست دارم فکر کنم سرش شلوغ بوده و اینا، ولی معمولاً دیدم به همهی کامنتا و مسیجای اینستاگرامش جواب میده. و مگه میشه یه مترجم معروف ایمیلش رو چک نکنه. نمیدونم والا. یه بار هم یه مسیج توی اینستاگرام بهش دادم، خیلی خشک و غیردوستانه جوابم رو داد و گفتم خب لابد دوست نداره. دیگه بعد از اون بهش مسیج نزدم. این هم از ایمیلم.
یه بار دیگه اولین بار توی کتابفروشی نشر افق دیدمش و گفتم کتابم رو امضا کنه و گفتم از علاقهمندان هستم اما حتی سرش رو بلند نکرد باهام حرف بزنه و سر تکون دادن مختصری کرد!
روی حساب همین رفتارش ۲ سال پیش که رفتم یه جلسه نقد کتاب و سخنرانی میکرد، بعد از سخنرانی دیگه واینسادم باهاش حرف بزنم و گفتم خب شاید خیلی دوست نداره باهاش حرف بزنم و رفتم کتابا رو دیدم. فقط پارسال بود رفته بودم نشست ترجمه که همون اول نشسته بودم و شروع نشده بود و گفت خودتون رو معرفی کنید و این بار یه کم بهتر و صمیمیتر بود. اون موقع هم که صفحه اینستای پابلیک با اسم خودم داشتم، یه بار کامنت گذاشت و برخی مواقع هم پستهام رو لایک میزد.
کلاً نمیتونم اسد رو طبقهبندی خاصی کنم. بعضی وقتا خوشبرخورده و بعضی وقتا خشک و سرده و اگر کسی نشناسه ایشون رو، ممکنه فکر کنه به خودش مغروره و محل نمیذاره. خلاصه بسته به شخصیتتون میتونید تصمیم بگیرید از دور نظارهاش کنید یا بهش نزدیک بشید، هر چند اگه گاهی سرد باهاتون برخورد میکنه.
پ.ن. اوه! ببینید چی یافتم. پیرو بحث اسد و عبدالله کوثری، الان دیدم عبدالله کوثری یه جا ترجمهی اینس از اسدالله امرایی رو نقد کرده. اینجا میتونید بخونیدش.

از فیدیبو خریدمش که بخونمش. اسمش رو خیلی اتفاقی وسط خوندنهای امروزم، توی یکی از سایتها دیدم.
الان داستان اول رو دارم میخونم. اگه خوب بود باز هم در موردش مینویسم.
یه محلهی جدید پیدا کردم که تا حالا اسمش رو نشنیده بودم: شهدای تاکسیرانی.
اصلاً شهدای تاکسیرانی کیا بودن؟
دیروز یه کتاب از میرچا الیاده خوندم به اسم جوانی بدون جوانی (Youth without Youth) که خوب بود. ۱۴۴ صفحه و یهروزه خوندمش. فیلمش هم هست که دیشب با اینترنت شبانت (۲ تا ۷ صبح) دانلود کردم که امروز ببینمش. یه ذرهاش رو تند تند زدم جلو دیدم، خوب به نظر میاد.
اولین بار بود کتابی از الیاده میخوندم. رومانیایی است و اسم کوچیکش خیلی باحاله. میرچا :)) باید برم ببینم معنیاش چیه. شاید ابهت و خاص بودن اسمش من رو میگرفت که هیچ وقت نمیرفتم سمتش. شاید هم چون شرقشناس و ایناست و به نظرم کارهاش سنگین میومد.
یه کم کتابش و خودش من رو یاد نام گل سرخ و نویسندهاش و فضاهای اون مدلی میاندازه.
![]()
Current mood = گور بابای همه
یه همکار دارم خیلی با لحن رییسی و دستبالا صحبت میکنه. نیاز هست یکی بزنه توی برجکش که البته تا حالا چندین نفر افراد متعددی این کار رو انجام دادند الحمدالله. یه بار هم بهش کممحلی کردم و غیرمستقیم بهش حالی کردم تو رییس من نیستی. هر بار با این لحن با آدم حرف میزنه دلم میخواد بکوبمش به دیوار بگم فکر میکنی کی هستی.
نکبت.
اینقدر هم شلخته است توی کار که حد نداره. هر از گاهی فایلهاش رو نمیتونه پیدا کنه، مسیج میزنه به من که پیداش میکنی برام توی ایمیلهات و فوروارد کنی بهم.

در حال ترجمه هستم و از آن جا که در حین کار معمولاً آهنگی باید در گوشم وز وز کند، تصمیم گرفتم به آقای یانی گوش جان (!) بسپارم. عجیب است که آهنگهایش درست در همین لحظهی گوشسپاری، به نظرم بسیار شلوغ و پرهمهمه میآید. نیاز به چیزی آرامشبخشتر دارم.
پناه بردم به دیوید بوئی ![]()
مثل همیشه نجاتبخش.
![]()
بعضی وقتا کامنتها رو دیر جواب میدم. به گیرندههای خود دست نزنید. دلیلش اینه یا عجله برای نوشتن مطلب جدید داشتم یا میخوام به نظراتتون با فراغ بال و سر فرصت (تقاطع فرصت و وصال شیرازی) جواب بدم :)