این همه از آبدهن گفتم این را هم بگم: چند سال پیش یه داستانی تو مجلهی سروش جوان چاپ شد به اسم «تُف»! چنان نقاشی از تف هم کرده بودند که خیلی هنری بود (در عین چندشناک بودن). داستان یه پسریه که روزها با دوستش میرن رو پشتبوم درس بخونن اما پسره جاش همهاش رو سر مردم تف میاندازه. از دختر همسایه روبهرویی که شش سال هم ازش بزرگتره خوشش میاد و میبینه واسه دختره خواستگار پولدار آمده. آخر داستان یادم نمیآید رو سر خواستگاره هم تف کرد یا نه ولی به نوبهی خودش داستان قشنگی بود. خلاصه این هم از داستان تف!
بعضی وقتا کامنتها رو دیر جواب میدم. به گیرندههای خود دست نزنید. دلیلش اینه یا عجله برای نوشتن مطلب جدید داشتم یا میخوام به نظراتتون با فراغ بال و سر فرصت (تقاطع فرصت و وصال شیرازی) جواب بدم :)