نشسته بودم «در قند هندوانه» از ریچارد براتیگان رو میخوندم. جلد کتاب قرمز پررنگ بود. به شدت تشنهام بود. از اون تشنگیها که جگر آدم میسوزه. به آب هم دسترسی نداشتم. گرمم هم بود و داشتم خفه میشدم. حالا وضعیت من رو تصور کنید با این تشنگی و کتابی که توی هر صفحهاش چند بار از هنوانه اسم برده. با دیدن اون کلمهی هندوانه تصویر یه قاچ بزرگ از یه هندونهی قرمز پررنگ و آبدار و خنک میآمد جلوی چشمم و تشنگیام بدتر میشد. هرچی میرفتم جلوتر تو دلم به نویسنده میگفتم «تو رو خدا دیگه اسم هندونه رو نیار» ولی هر چند صفحه همین وضع بود. به کلمهی «هندوانههای رنگارنگ» که رسیدم کتاب رو بستم و دیگه نخوندم.
بعضی وقتا کامنتها رو دیر جواب میدم. به گیرندههای خود دست نزنید. دلیلش اینه یا عجله برای نوشتن مطلب جدید داشتم یا میخوام به نظراتتون با فراغ بال و سر فرصت (تقاطع فرصت و وصال شیرازی) جواب بدم :)