"زن حاجی، یعنی بتول، بعد از اون دختر اولیش که حالا به چهارده سالگی رسيده بود و شيرين و ملوس شده بود و من خودم تو حموم ديده بودمش و آرزو میکردم يه پسر جوون ديگه داشتم و تنگ بغلش میانداختم، آره بعد از اون بتول انگار فهميده بود که حاج حسن خيال زن ديگهای رو داره. آخه خداييشو بخوای مردک بنده خدا نمیخاس با اين همه مال و مکنت، اجاقش کور باشه و تخم و ترکهش قطع بشه. خود بتول هم حتمن از آقا شنيده بود که پيغمبر خودش فرموده که تا چار تا عقدی جايزه و صيغهام که خدا عالمه هر چی دلش خواست. واسه اين بود که به دس و پا افتاد شايد بچش بشه و حاجی زن ديگهای نگيره. آخه ننه شماها نمیدونين هـــوو چيه! من که خدا نخاس سرم بياد. اما راستش آدم چطو دلش میاد شوورش بغل يه پتياره ديگهبخوابه؟"
داستانهای زنان- جلال آل احمد
بعضی وقتا کامنتها رو دیر جواب میدم. به گیرندههای خود دست نزنید. دلیلش اینه یا عجله برای نوشتن مطلب جدید داشتم یا میخوام به نظراتتون با فراغ بال و سر فرصت (تقاطع فرصت و وصال شیرازی) جواب بدم :)