«...کمکم ما میدیدیم بتوله سر و وضعش بهتر میشه، گلوبند سنگین میبنده، النگوهای ردیف به هر دو دست، انگشتر الماس، پیراهنهای ملیلهدوزی و اطلس، چارقت، خاصه ململ؛ و خیر...! مث یه شازده خانم اومد و رفت میکنه. راسی یادم رفت بگم، همون اولام که کار و بارشون تازه خوب شده بود، بتول یه دختر برا مشهدی حسنه زاییده بود و بعدش دیگه اولادشون نشد.»
داستانهای زنان- جلال آل احمد
بعضی وقتا کامنتها رو دیر جواب میدم. به گیرندههای خود دست نزنید. دلیلش اینه یا عجله برای نوشتن مطلب جدید داشتم یا میخوام به نظراتتون با فراغ بال و سر فرصت (تقاطع فرصت و وصال شیرازی) جواب بدم :)