«... اون وقتا تو محل ما یه دختر ترشیدهای بود، بهش بتول میگفتن. راستش ما آخر نفهمیدیم از کجا پیداش شده بود. من خوب یادمه روزای عید فطر که میشد، با ییشای صناری که از اینور و اونور جمع میکرد، متقالی، چیتی، چیزی تهیه میکرد و میومد تو مسجد «کوچه دردار» و وقتی نماز تموم میشد، پیرهن مراد بخیه میزد. ولی هیچ فایده نداشت. بیچاره بختش کور کور بود. خودش میگفت: «نمیدونم، خدا عالمه! شاید برام جادو جنبلی، چیزی کرده باشن. من کاری از دستم برنمییادش. خدا خودش جزاشونو بده.» خلاصه یتیمچهی بدبخت آخر سرا راضی شده بود به یه سوپر شوور کنه!»
داستانهای زنان- جلال آل احمد
بعضی وقتا کامنتها رو دیر جواب میدم. به گیرندههای خود دست نزنید. دلیلش اینه یا عجله برای نوشتن مطلب جدید داشتم یا میخوام به نظراتتون با فراغ بال و سر فرصت (تقاطع فرصت و وصال شیرازی) جواب بدم :)