دوشنبه رفتم دیدن یکی از دوستان دوران دبستانام. یعنی از بعد از دبستان دیگه هم رو ندیده بودیم!! تو این سالها ازش خبر داشتم و با هم تلفنی حرف میزدیم اما هیچ وقت دیدن همدیگه نرفته بودیم.
نمیدونید دیدن یه دوست صمیمی بعد از این همه سال چه حسی داشت...
فقط دلمون میخواست همدیگر رو نگاه کنیم و ببینیم تو این چند ساله چه تغییری کردیم و چه چیزهاییمون ثابت مونده. اصلا حرفمون نمیاومد.
اون میگفت من هیچ تغییری نکردم و به نظر من هم اون همونطوری بود که سالها پیش بود: یه بچهی تپل دوست داشتنی، با این تفاوت که فقط اندازههاش فرق کرده بود!
جالب این بود که با اینکه با هم تماس تلفنی داشتیم ولی با دیدن هم تعجب کرده بودیم و به نظرم یه ذره از هم خجالت میکشیدیم! موقع حرف زدن احساس میکردم دلمون میخواد باز هم همدیگر رو یواشکی نگاه کنیم.
حیف که کار داشت و بیشتر از نیم ساعت همدیگر رو نتونستیم ببینیم ولی این دیدار به من ثابت کرد که:
گذر روزها و ماهها و سالها از خوبی و مهربونی آدمهایی که یه زمانی میشناختیم کم نمیکنه و اونها تغییر نمیکنند.
بعضی وقتا کامنتها رو دیر جواب میدم. به گیرندههای خود دست نزنید. دلیلش اینه یا عجله برای نوشتن مطلب جدید داشتم یا میخوام به نظراتتون با فراغ بال و سر فرصت (تقاطع فرصت و وصال شیرازی) جواب بدم :)