چند پست پایینتر یه مطلب هست به اسم «عصبانیت». موقع نوشتناش واقعا عصبانی بودم اما حالا موضوع برام کمرنگ شده و میتونم دلیلاش رو توضیح بدم:
ببینید بعضی کارها هست که بعضی نوجوونها به خاطر سنشون انجام میدن (دقت کنید گفتم «بعضی» و نه همهشون). مثلا -چه میدونم- یه پسربچهی دبیرستانی راه میافته میره جلوی دبیرستان دخترونه یا دختر دبیرستانیها با دیدن یه پسر همسنشون میزنن زیر خنده یا تو گوش هم پچپچ میکنن. خب تا اینجا آدم میگه اینها بچهاند و چشمشون که به هم میخوره این کارها رو میکنند. اما وقتی یه نوجوون سعی میکنه همون کارهایی رو که با همسن و سالهای خودش انجام میده با تو انجام بده؛ اون هم تویی که نه توی نوجوونیات از این کارها کردی و نه الان که دیگه از اون دوران گذشته، واقعا حس میکنی به تو بیاحترامی بزرگی شده. نه فقط من این رو احساس میکنم بلکه هر کی دیگه جای من بود همون حس رو داشت.
اینها رو گفتم تا متوجه حال من تو نوشتن اون مطلب بشید و فکر نکنید من با آوردن عبارت «یه نوجوون دراز لاغر که موقع راه رفتن لق میزنه» قصد بیاحترامی و بیادبی داشتهام. الان هم ناراحتم که چرا اولین پست اردیبهشت ماه -این ماه پرشکوه و زیبا- رو با اون مطلب شروع کردم. بر من ببخشایید!
بعضی وقتا کامنتها رو دیر جواب میدم. به گیرندههای خود دست نزنید. دلیلش اینه یا عجله برای نوشتن مطلب جدید داشتم یا میخوام به نظراتتون با فراغ بال و سر فرصت (تقاطع فرصت و وصال شیرازی) جواب بدم :)