راستی «خنده در تاریکی» ناباکوف رو هم تموم کردم. خیلی غمانگیز بود... از اسم کتاب فکر میکردم منظور از «تاریکی» همون اوضاعی است که شخصیت مرد برای خودش درست کرده٬ اما ته کتاب تازه میفهمی منظورش از تاریکی چیه. عکس مرد روی جلد هم نمیدونم چرا به نحو ناخوشایندی برام آشنا بود.
ناباکوف این دخترای چهارده-شونزده سالهی دلربا و لوند رو با اون شیطنتها و خصوصیتها و بیوفایی بیرحمانهشون چطوری از تخیلش مییاره رو کاغذ؟
بعضی وقتا کامنتها رو دیر جواب میدم. به گیرندههای خود دست نزنید. دلیلش اینه یا عجله برای نوشتن مطلب جدید داشتم یا میخوام به نظراتتون با فراغ بال و سر فرصت (تقاطع فرصت و وصال شیرازی) جواب بدم :)