بالاخره حال اون روباهه رو درک کردم که رفت خونهی یه لکلک و لکلکه براش توی یه کوزهی سرباریک غذا آورد و روباهه هم پوزهاش توش گیر کرد. یه نوشابه خریدم و یه نی گرفتم که نی از شیشه کوتاهتر بود. موقع خوردن هی نی میرفت ته شیشه و نمیتونستم بخورم. آخرش هم نصفش ریخت رو صورتم و شانس آوردم روی لباسام نریخت.
بعضی وقتا کامنتها رو دیر جواب میدم. به گیرندههای خود دست نزنید. دلیلش اینه یا عجله برای نوشتن مطلب جدید داشتم یا میخوام به نظراتتون با فراغ بال و سر فرصت (تقاطع فرصت و وصال شیرازی) جواب بدم :)