هشتم: توی مترو غلغله است. از دیدن این همه آدم احساس خفگی میکنم. یکی به همراهش میگه «چند روز پیش اینجا یه پسر 15 ساله زیر قطار رفته». دوست ندارم برم زیر قطار. همه هم رو هل میدن. یکی با فشار جمعیت داره میره تو اما پاش جایی گیر کرده و از درد فریاد میزنه. بعضیها میخندن. توی قطار داره منفجر میشه.
بعضی وقتا کامنتها رو دیر جواب میدم. به گیرندههای خود دست نزنید. دلیلش اینه یا عجله برای نوشتن مطلب جدید داشتم یا میخوام به نظراتتون با فراغ بال و سر فرصت (تقاطع فرصت و وصال شیرازی) جواب بدم :)