پنجم: میرم یه ساندویچ بگیرم بخورم. صد رحمت به غذاخوریهای بین جادهها. بوی بدی میاد. بوی زباله. دور و برم مگسها رژه میرن و روی میز جابهجا لکهی نوشابه و غذاست. رغبت نمیکنم پشت اون میز بشینم. میرم میشینم گوشهی جدول و ملت از بالای سرم هی رد میشن. یه ذره ساندویچ هزار تومان، هیچی هم توش نیست.
بعضی وقتا کامنتها رو دیر جواب میدم. به گیرندههای خود دست نزنید. دلیلش اینه یا عجله برای نوشتن مطلب جدید داشتم یا میخوام به نظراتتون با فراغ بال و سر فرصت (تقاطع فرصت و وصال شیرازی) جواب بدم :)