اول: از در که وارد میشوی انبوه کاغذ، پلاستیک و بطری خالی است که روی زمین ریخته. آدم یاد زبالهدونیهای خارج از شهر میافته که آشغالها رو توش آتش میزنن. بعد هم جمعیت زیادی رو میبینی که در حال حرکتاند. عدهی زیادی هم نشستهاند. هوا گرم و خفه است. حالم خیلی بده. احساس میکنم چیزی داره روی قفسهی سینهام فشار وارد میکنه.
بعضی وقتا کامنتها رو دیر جواب میدم. به گیرندههای خود دست نزنید. دلیلش اینه یا عجله برای نوشتن مطلب جدید داشتم یا میخوام به نظراتتون با فراغ بال و سر فرصت (تقاطع فرصت و وصال شیرازی) جواب بدم :)