اول پستهای بالا و پایین این پست رو بخونین که خیلی به حال الان من میخوره. یکی از زجرهای زندگی این بوده که شب ساعت -و تازگیها موبایل- کوک کنی تا صبح یه ساعت زودتر پاشی و یه کاری رو انجام بدی. صبح ساعت پنج موبایلم زنگ زد و زنگش رو قطع کردم و گفتم دو دقیقه دیگه پا میشم اما تا هفت و نیم خوابم برد. مهم نیست. دو اون دو ساعت خواب میدیدم یکی اومده تو کامنتها بهم فحش داده. مهم نیست. یکی دیگه از زجرهای زندگی اینه که دیر از خونه بیای بیرون و بخوای تاکسی بگیری. خیابون یه تاکسی جلوم ایستاده بود. سوار که شدم راننده مقصدم رو پرسید و گفت نههه من همچین جایی نمیرم. پس منظورش چی بود از جلوی پای من ایستادن؟ مهم نیست. خلاصه توی راه تازه فهمیدم که همه کارهام رو جا گذاشتم. مهم نیست. دیر رسیدم. مهم نیست. یادم رفت آخر هفته تو آمریکا یکشنبه و دوشنبه است و امروز سه شنبه است و بدموقعی مزاحم دوستم اونور دنیا شدم. مهم نیست. به خاطر نداشتن کارهام نرفتم. مهم نیست. اما خوابم بهم زهر شد. این خیلی مهمه.
بعضی وقتا کامنتها رو دیر جواب میدم. به گیرندههای خود دست نزنید. دلیلش اینه یا عجله برای نوشتن مطلب جدید داشتم یا میخوام به نظراتتون با فراغ بال و سر فرصت (تقاطع فرصت و وصال شیرازی) جواب بدم :)