شماها هم براتون پیش اومده که از روی خیرخواهی به یه نفر لطف کنید و بعد کمکم این لطف شما تبدیل بشه به یه «وظیفه»؟ و اونقدر در این لطف کردن پیش برید که یه روز برگردند به شما بگن «هوی، فلان کار رو میای برای من میکنی ها» و بعد هم به اسم صمیمیت یه حرف زشت به شما بزنن و بعد هم بخندند؟ یه روز هم اینقدر خستهای که وقتی به شما بگن چرا نمیای، بگی «ولم کن٬ الان حالم بده» باهاتون مثل بچهها قهر کنند و سلام ندن و کنارتون نشینند و تازه... پشت سرتون هرچی دلشون بخواد بگن؟ پیش اومده؟
خدایا، ما در خدمت به دیگران آمادهایم ولی بعضی از بندههات هم بدجوری بیجنبهاند.
پ.ن: دیگه ناراحت نیستم!
بعضی وقتا کامنتها رو دیر جواب میدم. به گیرندههای خود دست نزنید. دلیلش اینه یا عجله برای نوشتن مطلب جدید داشتم یا میخوام به نظراتتون با فراغ بال و سر فرصت (تقاطع فرصت و وصال شیرازی) جواب بدم :)