نشسته بودم توی بهشت. داشتم شاتوت میخوردم. یه دفعه دیدم در بهشت باز شد و یه یارویی اومد تو. خوب که نگاش کردم دیدم این همونی که همهی عمر حالم ازش به هم میخورده. عصبانی شدم رفتم پیش خدا. گفت این آدم سه سال آخر عمرش رو با بدبختی زیادی گذرونده و برای همین همهی گناهانش بخشیده شده. رفتم و همهی وسایلم رو ریختم توی یه کیسه و به سمت جهنم حرکت کردم.
بعضی وقتا کامنتها رو دیر جواب میدم. به گیرندههای خود دست نزنید. دلیلش اینه یا عجله برای نوشتن مطلب جدید داشتم یا میخوام به نظراتتون با فراغ بال و سر فرصت (تقاطع فرصت و وصال شیرازی) جواب بدم :)