مرد پیپ به لب سرش را از پنجره بیرون آورد. مردی از زیر پنجره اتاق او رد شد. از او آدرس پرسید. «ببخشید میدان فلان از کدام طرف است؟» مرد پیپش را از گوشهی لبش برداشت و گفت: «نمیدانم. من از 1984 تا به حال از خانه خارج نشدهام». بعد سرش را از پنجره به داخل کشید و به اتاق مطالعهاش برگشت.
بعضی وقتا کامنتها رو دیر جواب میدم. به گیرندههای خود دست نزنید. دلیلش اینه یا عجله برای نوشتن مطلب جدید داشتم یا میخوام به نظراتتون با فراغ بال و سر فرصت (تقاطع فرصت و وصال شیرازی) جواب بدم :)