وقتی دبیرستان بودم بچهها کتابی خونده بودند که ماجرای یه پسریه به اسم زهزه. اون موقع فقط تونستم دو صفحهاش رو بخونم و بعد کتاب تو بحبوحه درس به فراموشی سپرده شد. پارسال دنبال کتاب بودم تا بخونمش اما هرچی به مغزم فشار میاوردم اسم کاملش یادم نمیومد. یادمه تو اسمش یه «درخت» بود. درخت من؟ درخت بخشنده؟ خلاصه بیخیال شدم. چند وقت پیش هم پشت ویترین یه کتابفروشی دیدمش و اسمش یادم اومد اما باز کتاب رو نگرفتم. بعد از چند وقت دیدم دوستم کتاب رو امانت گرفته و داره میخوندش٬ اما دیگه اون موقع نمیتونستم بخونم. خلاصه اینکه ما قسمت نیست این کتاب رو بخونیم اما پرند نیلگون راجع بهش چند وقت پیش نوشت و منم دیدم یه همون یه پاراگرافی که ار کتاب تو وبلاگش آورده قناعت کنم! پاراگراف دزدیده شده رو میتونید در زیر همین پست ببینید.
بعضی وقتا کامنتها رو دیر جواب میدم. به گیرندههای خود دست نزنید. دلیلش اینه یا عجله برای نوشتن مطلب جدید داشتم یا میخوام به نظراتتون با فراغ بال و سر فرصت (تقاطع فرصت و وصال شیرازی) جواب بدم :)