خیلی غر میزد. دیگه داشت حالم به هم میخورد. رفتم و با کف پا محکم کوبیدم به کلهاش. سرش خورد به دیوار و کلهاش صدا داد و مغزش پاشید به دیوار. اما هنوز داشت غر میزد. تفنگم رو برداشتم و همهی گلولهها رو خالی کردم توی تناش. اما هنوز داشت بیوقفه غر میزد. یه گالن بنزین برداشتم و کل اونجا رو به آتیش کشیدم. از اونجا اومدم بیرون. زیپ کاپشنم رو بالا کشیدم و گذاشتم باد خنک پاییزی به صورتم بخوره. توی خیابون بعدی که پیچیدم صداش رو شنیدم که هنوز داشت غر میزد.
یک داستان به سبک رئالیسم جادویی
بعضی وقتا کامنتها رو دیر جواب میدم. به گیرندههای خود دست نزنید. دلیلش اینه یا عجله برای نوشتن مطلب جدید داشتم یا میخوام به نظراتتون با فراغ بال و سر فرصت (تقاطع فرصت و وصال شیرازی) جواب بدم :)