از شهریور به اندازهی خرداد بدم مییاد. همون حسی که موقع اومدن خرداد داشتم و دارم، موقع اومدن شهریور هم دارم. این حس از بچگی تو وجودم مونده. موقع اومدن خرداد که میشد یاد امتحانات پایان سال میافتم و درس خوندن، شهریور هم برسه یاد باز شدن مدارس میافتم و دانشگاهها و حس چندشناک و زجرآوری که بهات میگه خوردن و خوابیدن داره تموم میشه، خوندن کتابهای غیردرسی داره تموم میشه، و انگار یه جورایی لذت بردن از زندگی داره تموم میشه. و همیشه سی و یک شهریور یکی از زجرآورترین روزهای زندگیام بوده. انگار دارند میبرندم پای چوبهی دار. کشونکشون و به زور و من محکوم به اعدام التماس میکنم که باز هم بذارید زنده بمونم. این تابستون به خاطر اون مسافرت دو هفتهای اولش نرفتم سر کار. الان که فکر میکنم میبینم چیز زیادی رو از دست ندادهام. حوصلهی سر کار رفتن ندارم. هر چند الان هم که صبح تا شب خونه هستم و مجموع روزهایی که بیرون رفتم به پنج روز هم نمیرسه. نمیدونم. از بیرون رفتن توی تابستونها بدم مییاد.
بعضی وقتا کامنتها رو دیر جواب میدم. به گیرندههای خود دست نزنید. دلیلش اینه یا عجله برای نوشتن مطلب جدید داشتم یا میخوام به نظراتتون با فراغ بال و سر فرصت (تقاطع فرصت و وصال شیرازی) جواب بدم :)