خب الان میخوام چنان پست طولانی و بلندی بنویسم که از این که آرزو کردید من تند تند پست بنویسم پشیمون بشید. هه هه (خندهی بدجنسانه).
دو روز با تور ایرانگردی رفتم کرمان. واژهی کرمان از کرمنه مییاد که به معنی کار و کوشش هستش و ریشهی پهلوی داره. برعکس شیراز که همیشه از هر حملهای جون سالم به در میبرده مردم کرمان تو طول تاریخ بدبختیهای زیادی رو تحمل کردن. طوری که یه جورایی آدم میتونه خستگی رو حتی الان هم تو صورتشون بخونه. بعد هم کرمان یه ذره خطرناکه! خود مردمش خوبن ها... مهاجر زیاد داره ناامن شده. تریاک ماهان هم میگن کیفیت خوبی داره(!). کرمانیها همه رنگ صورتاشون آفتاب سوخته خیلی تیره بود و من آدم سفید اونجا ندیدم.
سوغاتیهای کرمان: زیره که معلومه، قاووت و کُلُمْپـــِه! حالا کُلُمپه با این اسم عجیب و غریبش چی هست؟ لابد یه چیز قلمبه تو ذهنتون تداعی میشه ولی یه شیرینی تخت هستش به اندازهی کف دست، زرد رنگه و روش یه سری طرح مثل کلوچ سنتیهای فومن روش هست. وسطش هم پر از خرماست. خیلی خوشمزه است. حتما بخریدش با چایی عصرها خوردنش خیلی میچسبه (تا حدی مزهی نون خرمایی رو میده). قاووت همون تلفظ محلی کلمهی "قوت" هستش. یه پودری که فکر کنم مخلوطی از کاکائو و یه سری چیزهای دیگه باشه. ظاهرا غذای سنتی کرمان بزقرمه است که من با شنیدن کلمهی بز اشتهام کور شد اما راهنمامون گفت یه چیزیه مثل کشک و بادنجون. یاد برره افتاده بودم. ولی خوب من ترجیح دادم امتحانش نکنم و کباب سفارش دادم و بعد هم که گفتند فعلا بزقرمهمون تموم شده و بقیه چیزهای دیگهای سفارش دادند.
اولین جایی که رفتیم کویر لوت بود. من فکر میکردم باید خیلی گرم باشه و آدم اونجا هلاک شه ولی اونقدرها هم وحشتناک نبود. خیلی دوستداشتنی بود. میگن کویر لوت هر سال از طرف مجلهی نشنال جئوگرافی به عنوان گرمترین نقطهی زمین انتخاب میشه. یه چیزهای صخرهمانندی هم بودند که بهشون میگن "کلوت". هیچ گیاهی هم اونجا رویش نداره حتی خار که معمولا توی کویر رشد میکنه. جالب اینه که من یه مگس سبز دیدم که همهاش دور و برم وول میخورد. این توی اون کویر چی کار میکرده و از چی تغذیه میکنه معلوم نیست.
بعد رفتیم ماهان. اسم ماهان رو واسه این گذاشتن ماهان چون شبهای مهتابی قشنگی داره. ستارهها اونقدر زیاد و درشت بودند که چشم آدم درد میگرفت. باغ شازده ماهان. باغ شازده میگن شبش قشنگه ولی ما که چیزی ندیدیدم چون چراغهای حوض ها خاموش بود آبهم توش جاری نبود! ولی باغ باصفایی بود. میگن این عمارت رو واسه شاهزاده ماهان حاکم کرمان میسازن اما وقتی بنای عمارت ادشته تموم میشده حاکم فوت میکنه و بنایی که داشته سر در رو گچکاری میکردی از ترساش (حالا واسه چی ترسیده و از چی میترسیده من نفهمیدم) بله از ترسش هرچی گچ دستش بوده میاندازه روی سر در بنا و فرار میکنه و همون طوری تا به امروز نیمهتموم باقی مونده!!!!
(ادامه دارد)
روز بعد رفتیم بازار کرمان. اگه قبلا بازار تبریز رو که بزرگترین بازار سرپوشیده دنیاست دیده باشید٬ بازار کرمان دیگه به چشمتون نمیاد ولی باز هم قشنگ بود. ظاهرا با ورود ما کل کرمان رو انگار داشتند تعمیر میکردند و بازار هم از این قاعده مستثنی نیود! توی بازار کارونسرای قدیمی و حمام گنجلیعی خان بود و یه جایی مثل چایخونه که اونم فکر کنم کار گنجلعی خان بوده. گویا گنجعلی خان زمانی حاکم کرمان بوده و این بناها رو ساخته. آهان یه چیز جالب که با دیدن پارچه ها و لباسهای اونجا به نظرم رسید این بود که پارچه هایی که حالت برق برقی داره و پولک و اینا داره توی بورسه. فکر کنم علتش نزدیکی به سیستان و بلوچستان باشه و نزدیکی این دو تا استان به کشورهای پاکستان و افغانستان چون اونجاها از این پارجه ها دوست دارند. یه چیز جالب دیگه که با دیدن مردم کرمان بهش رسیدم این بود که کلا جمعیت کرمان پیر یا میانساله٬ چون من زیاد بچه یا نوجوون ندیدم (برخلاف رشت که توی این عیدی وقتی رانندگی می کردی جلوی هر ماشینی بغل خانم یه بچه زیر دو سال میدی. ماشالا رشد جمعیت و زاد و ولد گویا تو رشت زیاده). دیگه رفتیم مشتاقیه و گنبد جبلیه و یخدون که محل نگهداری یخ شهر تو زمانای قدیم بوده
بعضی وقتا کامنتها رو دیر جواب میدم. به گیرندههای خود دست نزنید. دلیلش اینه یا عجله برای نوشتن مطلب جدید داشتم یا میخوام به نظراتتون با فراغ بال و سر فرصت (تقاطع فرصت و وصال شیرازی) جواب بدم :)