این چند روز دارم کتاب «پاکتها» از ریموند کارور رو میخونم. الان چهار پنج سالی میشه دلم میخواد این کتاب رو بردارم بشینم بخونم اما همهاش به جاش یه کتاب دیگه تو اولویت قرار میگرفت. بالاخره خوندمش. اونقدرها هم چیز شاهکاری نبود اما بد هم نبود. کتاب از یه سری داستان کوتاه تشکیل شده و گویا مال دورهی اول نویسندگی کارور بوده. من از همه بیشتر از داستان آخریاش خوشم اومد. اسم داستان «تب» بود و در مورد یه معلم هنر دبیرستان با دو تا بچهی کوچیکه که زنش گذاشته با همکارش فرار کرده.
مرد در طول داستان داره با تنهاییاش و به تنهایی بزرگ کردن دو تا بچه دستوپنجه نرم میکنه و دنبال یه پرستار واسه بچهها میگرده. اول یه دختر نوجوون چاق لاابالی رو به کار میگیره که یه روز وقتی برمیگرده میبینه دختره بچهها رو ول کرده تو حیاط با یه سگ گنده و خودش نشسته تو خونه با چند تا پسر نوجوون و دارن با صدای کرکنندهای آهنگ گوش میدن و سیگار میکشن. مرد هم دنبال یه پرستار دیگه میگرده. جالبه با اینکه زنش فرار کرده اما هر از گاهی بهش زنگ میزنه یا براش نامه میفرسته.
زنش یه روز انگار که بهش الهام شده باشه و میدونه مرد دنبال چیه زنگ میزنه بهش و میگه برو سراغ اون پیرزنی که میگه خونهاش کجاست چون اون برای این کار بهترینه. مرد هم گوش میده و با ورود پیرزن زندگیاش خیلی بهتر می شه. بچهها سرگرم میشن و خونه همیشه مرتب و تمیزه. آخر داستان مرد بیماره و موقعی که پرستار پیر بچهها مییاد که اجازه بگیره و برای همیشه از پیششون بره، زنش بهش زنگ میزنه و میگه میدونه که حالش بده و پیشنهاد میده هر چی به ذهنش مییاد رو روی کاغذ بیاره چون یه نویسندهی معروف هم یه کتابش رو وقتی نوشته که تب داشته. مرد در حالی نشسته روی صندلی شروع میکنه واسهی پیرزن داستان رفتن زناش رو تعریف کردن. بعد که تعریف کردنش تموم میشه یهو میبینه همهی اون باری که این چند وقته رو دوشش بوده خالی شده و حالش خیلی بهتره. حتی اگر پیرزن هم داره میره. من از داستانهیی که دربارهی جدال انسان با تنهاییه خیلی خوشم میاد. داستان قشنگ دیگهی کتاب داستان پاکتهاست که اسمش رو گذاشتن رو کتاب و مردی ماجرای خیانت به زنش رو برای پسر بزرگش بازگو میکنه.
بعضی وقتا کامنتها رو دیر جواب میدم. به گیرندههای خود دست نزنید. دلیلش اینه یا عجله برای نوشتن مطلب جدید داشتم یا میخوام به نظراتتون با فراغ بال و سر فرصت (تقاطع فرصت و وصال شیرازی) جواب بدم :)