با اینکه دندونم درد میکنه و بی حوصلهام اما دلم نمییاد اینو واسهتون نگم: توی مطب دندونپزشکی دو سه روز پیش اقای دکتر در حالی که یه عالم سوزن رو توی لثهام پالا پایین میکرد برای دستیارش تعریف میکرد که یه دوست کلیمی داره که پدرش فوت میکنه و به مجلس ترحیمشون دعوت میشه. اونجا همه نشسته بودند و روحانی کلیمی داشته حرف میزده و موعظه میکرده: "بهتون میگم روز شنبه به آتیش دست نزنید که میزنید. میگم شنبهها مغازهتون رو باز نکنید که میکنید. یهویی بگید مسلمون شدهاید دیگه". بعد گویا یواشی بهش میگن اینجا مسلمون نشسته و از این حرفها نزنه. روحانی هم میگه "البته کی گفته مسلمونها بدن؟خیلی هم آدمای خوبیان!"
اینا رو که دکتر تعریف کرد من با اون همه سوزن و یه شلنگ مکندهی بزاق تو دهنم یه لبخنده پتوپهن زده بودم و خندهام گرفته بود اما جلوی خودمو گرفتم صدام در نیاد.
بعضی وقتا کامنتها رو دیر جواب میدم. به گیرندههای خود دست نزنید. دلیلش اینه یا عجله برای نوشتن مطلب جدید داشتم یا میخوام به نظراتتون با فراغ بال و سر فرصت (تقاطع فرصت و وصال شیرازی) جواب بدم :)