بقیه پولم رو از راننده اتوبوس میگیرم و در حالی که به سمت ایستگاه حرکت میکنم با خودم میگم بهتره پول رو بذارم تو کیفم چون ممکنه دوباره مثل اون بار سکهها از دستم لیز بخورند و از لای نردههای ایستگاه بیافتن پایین. با خودم میگم نه این بار محکم میگرمشون و نمیافتن. میرم سمت ایستگاه. به محض اینکه میشینم میبینم صدای جیرینگ میاد. به پایین نگاه میکنم و به پولهای داخل دستم و میبینم سکههه از لای نردههای آهنی زیر ایستگاه افتاده پایین. آدم نمیشم من.
بعضی وقتا کامنتها رو دیر جواب میدم. به گیرندههای خود دست نزنید. دلیلش اینه یا عجله برای نوشتن مطلب جدید داشتم یا میخوام به نظراتتون با فراغ بال و سر فرصت (تقاطع فرصت و وصال شیرازی) جواب بدم :)