یه داستانی بود که وقتی بچه بودم و یه بار تنبلی کردم برم آب بخورم خالهام واسم تعریف کرد. درست یادم نمونده چی بود اما گویا زمان شاه عباس یه تنبلخونه ساخته بودند به اسم تنبلخونهی شاه عباس. یه بار توی گرمابهی این تنبلخونه دو تا تنبل نشسته بودند که گرمابه آتیش میگیره. یکی از تنبلها داد میزنه "آخ سوختم... یکی بیاد اینجا منو ببره بیرون". تنبل دومی هم میگه "تو رو خدا جای من هم تو داد بزن!" حالا شده خودم که یه هفتهاس٬ دقیق یه هفته که در رواننویس قرمزهام افتاده کنار میز کامپیوتر، جایی که بیشتر ساعتهای روز رو میشینم پشتش ولی حال ندارم دولا شم در رواننویس رو از اون گوشهی بین میز و دیوار در بیارم. تو رو خدا یکی بیاد جای من برش داره!
بعضی وقتا کامنتها رو دیر جواب میدم. به گیرندههای خود دست نزنید. دلیلش اینه یا عجله برای نوشتن مطلب جدید داشتم یا میخوام به نظراتتون با فراغ بال و سر فرصت (تقاطع فرصت و وصال شیرازی) جواب بدم :)