از یه جایی از این خونههای بغل صدای بلبل میاد که داره چهچهه میزنه. گنجشکها هم میان توی این پیچکها شلوغ میکنند و جیکجیک راه میاندازن. کبوتر چاهیها با اون گردنهای رنگیرنگیشون میشینن روی پشتبوم خونه روبهرویی و بغبغو میکنن. آدم کلا یاد اون جملهی سعدی میافته که میگفت بلبلان بر شاخسار طرب به نغمهسرایی مشغول بودند و از این حرفها. خیلی دوست دارم یه بار سعدی رو اگه میشد ببینم. دوست دارم ببینم چه جور آدمی بوده چه شکلی بوده. مطمئنم سعدی هم خیلی دلش میخواد منو ببینه. آخه بچه که بودم یه بار واسه رو کمکنی میخواستم بشینم از روی کل بوستان تو دفتر مشقم بنویسم!
بعضی وقتا کامنتها رو دیر جواب میدم. به گیرندههای خود دست نزنید. دلیلش اینه یا عجله برای نوشتن مطلب جدید داشتم یا میخوام به نظراتتون با فراغ بال و سر فرصت (تقاطع فرصت و وصال شیرازی) جواب بدم :)