این چیزی که میخوام بگم مال عهد دایناسورهاست؛ اون موقعها توی بعضی خونهها روی فرشهاشون یه چیزی میانداختن به اسم روفرشی؛ و کاربرد این وسیله این بود که فرش رو از کثیف شدن و آشغال گرفتن و لک شدن محافظت کنه و تا سالها نو بمونه و هر وقت مهمون اومد سریع اون روفرشی رو از روی فرش بکشن و فرش تمیز و قشنگ زیر پای مهمون خودنمایی کنه. دیشب یکی از این رو تختیها که خیلی شبیه اون روفرشیها بود کشیده شده بود روی پتوم. شبکه خیلی خوابآلود بودم روتختی سنگین رو از روی پتوم نکشیدم کنار و همونطوری رفتم زیرش! دمدمهای صبح بود که داشتم کابوس میدیدم. خواب میدیدم که توی یه اتوبوس نشستهام یهو دیدم ماشین بسیج داره از پشتمون میاد و دستور توقف میده . نفر پشت سری من با ترس و وحشت میگفت :نه نه. ولی از در اتوبوس اومدند تو و گرفتن بردنش. بعد یکیشون اومد بالای سر من و میخواست من رو هم ببره اما نبرد. اندازهی غول بود قد و قوارش. در عوش شروع کرد یه زن رو که جلوی من نشسته بود به اذیت کردن و دست زدن به تنش. اینجا بود که از خواب پریدم و احساس کردم زیر بار پتو و اون رو تختی سنگین دارم خفه میشم. درسته که این خواب هیچ ربطی به اون رو تختی نداشت اما اگه روم نبود حداقل میتونستم غلط بزنم و اون کابوس رو نبینم. دیدن اون کابوس اما تقصیر روتختی روی پتوم نیست. ببین چه وضعی شده که بدترین کابوسهای آدم سیاسی هستند. مثل همون باری که خواب میدیدم دارن تو یه داداگاه انقلاب به جرم ارتباط با اسراییل محاکمهام میکردن و وقتی وحشت زده از خواب پریدم با خودم قرار گذاشتم کمتر وبلاگهای اسراییلی بخونم.
بعضی وقتا کامنتها رو دیر جواب میدم. به گیرندههای خود دست نزنید. دلیلش اینه یا عجله برای نوشتن مطلب جدید داشتم یا میخوام به نظراتتون با فراغ بال و سر فرصت (تقاطع فرصت و وصال شیرازی) جواب بدم :)