این شعر رو هر وقت میخونم حس عجیبی در من به وجود می آره. خط آخرش رو دوست دارم:
اگر سردم
تو مرا گرمی ده
وگر گرمم
تو مرا بسوزان
اگر خسته ام
خستگی ام از دریاست
که تا دریا هست
آتش را جایی نیست
آتشم باش
حتی برای دمی
تا شاید این دریا
از شرم خشک شود
و اتش برای من گلستان.
داوید مصلحی
از مجموعه اشعار تنهاییهامان- در دست چاپ
بعضی وقتا کامنتها رو دیر جواب میدم. به گیرندههای خود دست نزنید. دلیلش اینه یا عجله برای نوشتن مطلب جدید داشتم یا میخوام به نظراتتون با فراغ بال و سر فرصت (تقاطع فرصت و وصال شیرازی) جواب بدم :)