امروز واسه سرگرم کردن خودم رفتم میدون انقلاب گشتن. جلو کتاب فروشیها می ایستادم و با دقت کتابها رو دونه دونه نگاه میکردم. بعد رفتم داخل همون پاساژی که سالهاست گوشه اش مغازه روپوش پزشکی فروشیه. جلوی یکی از مغازه ها کلی رمان انگلیسی دیدم. با حسرت و حرص و ولع به ویترین و کتابها نگاه میکردم و از دیدن نقاشی های روی جلد رمانهای کلاسیک لذت میبردم. دلم میخواست همه رو بخرم و یکی یکی شروع کنم به خوندنشون.
یک شنبه اش هم همونجا بودم، منتها این بار به گشت و گذار توی کارت پستال فروشی بسنده کردم و با سه تا کارت خوشگل جدید به انقلاب گردی ام پایان دادم. عجب بارونی هم می اومد. از یه مغازه فتوکپی یه کاور برای کاغذ مهمی که دستم بود و نباید لکه ای روش می افتاد خریدم. کاغذ رو گذاشتم داخل کاور و به راهم ادامه دادم.
بعضی وقتا کامنتها رو دیر جواب میدم. به گیرندههای خود دست نزنید. دلیلش اینه یا عجله برای نوشتن مطلب جدید داشتم یا میخوام به نظراتتون با فراغ بال و سر فرصت (تقاطع فرصت و وصال شیرازی) جواب بدم :)