تا حالا شده یه شب تا صبح بیدار بمونی؟ اونقدر بیدار که سپیدهٔ صبح رو ببینی و نور شیری رنگ که خودش رو روی دیوارها میندازه؟ بارها و بارها دیدم. بیدار موندم. شب رو به صبح دوختم. و از اینکه جزو معدود آدمهایی هستم که این کار رو میکنند لذت بردم و همزمان حس عذاب وجدان داشتم بابت تلف کردن خواب و هدر دادن روز بد در تختخواب. اما با این وجود دلیلی نداره که از زندگی جغدیام گلهای داشته باشم. من همینم. یه موجود شب بیدار شببیمار و شب زنده دار! قابل تغییر هم نیستم پس یاد گرفتم خودم و خصایصم رو دوست داشته باشم.
بدجور یاد این پستم افتادم سالها پیش. یکی از روزهای تابستونی که شبش رو به صبح رسونده بودم. بیدار بیدار.
بعضی وقتا کامنتها رو دیر جواب میدم. به گیرندههای خود دست نزنید. دلیلش اینه یا عجله برای نوشتن مطلب جدید داشتم یا میخوام به نظراتتون با فراغ بال و سر فرصت (تقاطع فرصت و وصال شیرازی) جواب بدم :)