دیروز اصلا کتاب نخوندم. در عوض نشستم با دلی آرام و قلبی مطمئن یه وبلاگ رو که به تازگی کشف کردم خوندم. مطالبش به نظرم جالب میومد و نمی تونستم رو بقیه چیزها تمرکز کنم واسه همین بقیه پنجرها رو بستم و فقط نشستم اونو خوندم تا کل آرشیوش تموم شد! آخیش خیالم راحت شد. دیگه می تونم به بقیه چیزها برسم بدونه اینکه هی اون وبلاگ جلوم باز باشه.
و دیروز بالاخره کشفیدم چرا کتاب اصلا جلو نمیره. به علت عدم رعایت علائم نگارشی درست مثل ویرگول یا نقطه اعصاب من هم هی به هم می ریخت و نمی تونستم کتاب رو بخونم. یه نسخهٔ epub از کتاب داشتم که اون رو باز کردم شروع کردم به خوندن دیدم این جا همه رو رعایت کرده و بعد دیدم وای دنیا گلستان شد! اوف چقدر زجر کشیدم با اون یکی! آدم انقدر بیخود. کاش زودتر میومدم سراغ این یکی نسخه. به هر حال از امروز شاد و پرانرژی تر به خوندن ادامه میدم.
بعضی وقتا کامنتها رو دیر جواب میدم. به گیرندههای خود دست نزنید. دلیلش اینه یا عجله برای نوشتن مطلب جدید داشتم یا میخوام به نظراتتون با فراغ بال و سر فرصت (تقاطع فرصت و وصال شیرازی) جواب بدم :)