دو روز احساس گیجی و بی حوصلگی می کنم. از اون گیجی های خاص خودم که می شینم رو مبل با دهن باز به مانیتور نگاه می کنم و با خودم میگم خب امروز چه کار کنم و بعد هم هیچ کاری نمیکنم! البته بخشی اش برمی گرده به کم خوابی ۲ شب پیش که واسه یه فیلم تا صبح نشستم و بخش دیگه اش به اینکه دیروز یه حملهٔ میگرنی شدید داشتم که خیلی بد بود و با ۳ تا قرص (که اخریش دوز بالا داشت) تقریبا بیهوش شدم و ۱۲ ساعت خوابیدم و هنوز هم نگرانم نکنه برگرده. امروز بهترم اما هنوز هم یه کرختی خاص بعد از حمله های میگرنی رو دارم واسه همین سعی می کنم به خودم خیلی فشار نیارم.
کتاب مرد زنجبیلی اثر جی پی دانلوی تموم شد. سه روز پیش. به گواهی سایت گودریدز این کتاب رو از ۲۴ ژانویه تا ۷ فوریه داشتم می خوندم. چقدر به بدبخت فحش دادم. با وجود این که سر خوندنش خیلی غر زدم اما اگه یه نسخهٔ کاغذی درست حسابی و تمیز ازش پیدا کنم حتما یه بار دیگه هم می خونمش! نمیدونم چرا با اینکه خیلی خوشم نیومد ازش و حس می کردم دارم وقتم رو سرش تلف می کنم اما باز هم حس می کنم باید یه بار دیگه خونده بشه.
آخرهای مرد زنجبیلی بود که حس کردم چقدر دلم واسه کتاب محبوبم "چراغ ها را من خاموش میکنم" تنگ شده. واسه همین بعد از اون رفتم سراغش و یه شبه خوندمش. چقدر خوب بود؛ چقدر حالم رو خوب کرد: "گفته بود پروانه ها هم مهاجرت میکنند. به آسمان نگاه کردم. آبی بود بی حتی یک لکه ابر". جملهٔ به یاد موندنی آرامش بخش آخر کتاب و یه دوست داشتن ساده آروم و ملایم. راستش اگه از من بپرسند بهترین رمان فارسی که تو زندگیت خوندی چی بوده بدون درنگ میگم همین کتاب.
بعد از مرد زنجبیلی یه داستان کوتاه معروف خوندم به اسم "پنجهٔ میمون" (The Monkey's Paw). داستان کوتاه خوبی بود و از زمرهٔ داستانهای ترسناک محسوب میشد. نیم ساعته میشد تمومش کنی اما من هی لفتش میدادم.
بعد از این دو تا گفتم برم یه کتابی انتخاب کنم که حال و هواش کاملا با مرد زنجبیلی فرق داشته باشه واسه همین گفتم برم سراغ ادبیات آمریکای جنوبی و بعد فوری حواسم معطوف گابریل گارسیا مارکز شد و چند تا از کتاب هاش که هنوز نخوندم. خب واسه همین رفتم سراغ پاییز پدرسالار! تند و تند تند شروع کردم به خوندن! منی که سه روز طول می کشه تا صد صفحه بخونم یه روزه و یه نفس ۱۱۰ صفحه خوندم. البته خوندنم روزنامه وار و سریع بود چون می خوام فقط کتاب رو سریع تموم کنم و بعد از یه مدت دوباره بیام سر وقتش و با دقت بخونمش. این بار آهسته آهسته و با طمأنینه و تامل رو هر جمله.
خیلی سال پیش وقتی سال دوم دبیرستان بودم یه دوست کتابخون (که بعد از دبیرستان تبدیل شد به یه غریبه) یکی از کتاب های مارکز رو بهم داد که مجموعه ای از داستان کوتاه هاش بود. اون زمان پائولو کوییلو و بعدش مارکز خوندن خیلی تو بورس بود و حتی میشه گفت یه جورایی مد بود خوندن این دوتا نویسنده- مخصوصاً کوییلو. مثلا بچه هایی که هیچ وقت کتاب دستشون نمی دیدم اون روزها میدیدم دارن کوییلو می خونند. به هر حال من اسم این مجموعه داستان رو اصلا یادم نیست و هرچی به ذهنم فشار میارم ذهنم درد میگیره و یادش نمیاد کی چی بود. به هر حال تنها چیزی که از این کتاب یادم مونده آخرین داستانش ئه که یه مادر بزرگ بدجنس نوه دختر بچه اش رو وادار به تن فروشی میکنه و پولهاش رو واسه خودش برمیداره و دخترک یه جورایی زندانیش بوده تا اینکه دختر یک روز عاشق یه مرد جوون می شه و با کمک همدیگه مادربزرگ رو توی وان حمام با چاقو میکشند و از جای بریدگیها به جای خون مایع سبز لجن مانند میریزه بیرون. دخترک هم بعد از کشتن مادر بزرگ پسر رو هم رها میکنه و شاد و آزاد میره پی زندگی خودش. با این کتاب بود که با رئالیسم جادویی و ادبیات جنوب آمریکا آشنا شدم. امیدوارم اسم کتاب رو یه روز بتونم پیدا کنم و حتا خودش رو هم بتونم دوباره بخونم چون ازش خاطره خوبی دارم.
خب این هم گزارش این چند روز کتابخونی. یه گزارش مفصل فیلم بینی هم باید بذارم! آخه کلی هم فیلم دیدم.
من برم سروقت مارکز! بعدش هم زده به سرم احمد محمود بخونم! فکر کن! من که عمرا سراغ ادبیات داستانی ایران نمیرم می خوام برم احمد محمود بخونم! ولی راستش دلم واسه فارسی خوندن خیلی خیلی تنگ شده واسه همین حتما خواهم خوندش.
بعضی وقتا کامنتها رو دیر جواب میدم. به گیرندههای خود دست نزنید. دلیلش اینه یا عجله برای نوشتن مطلب جدید داشتم یا میخوام به نظراتتون با فراغ بال و سر فرصت (تقاطع فرصت و وصال شیرازی) جواب بدم :)