او عصرها ساعت پنج بعد ازظهر نگاهی به دیوار روبروی تراس می انداخت که آفتاب طلایی بعدازظهر روی آن افتاده بود. به ساعت نگاه میکرد. لپتاپش رو گوشه ای روی مبل راه راه سبز و سفید می گذاشت. خم میشد و دکمهٔ خاموش پنکهٔ خاک گرفته را میزد. به اتاقش میرفت و آرام شلوار جین آبی پر رنگ و پیرهن چهارخانهٔ قهوه ای و آبی اش را می پوشید. دفترچهٔ سیاه کوچک که با حروف نقره ای روی آن آرم دانشگاهی حاک شده بود را در می آ ورد و روی یکی از صفحات کوچک بسته به چیزهایی که نیاز داشت می نوشت. گاهی شکر. گاهی روغن. گاهی گل کلم. کارت اعتباری را داخل جیب عقب سمت چپ شلوار جین جای میداد. موبایلی که هیچ گاه زنگ نمی خورد در جیب جلو سمت راست. یادداشت خرید در جیب عقب سمت راست. دسته کلید جیب جلو سمت چپ. دو ساک کوچک که روی هردو آرم دانشگاه چاپ شده بود را به دوش مینداخت و از خانه بیرون میرفت. هر بار به خودش یاد آوری میکرد دفعه یه بعد ساک ها را بشورد. دفعه ی بعد. یکی از ساک ها را در کنفرانس بین المللی دانشگاهشان گرفته بود و دیگری را در نمایشگاهی در دانشگاه برای آشنایی دانش آموزان دبیرستانی با دانشگاه. وقتی ساک را جلویش گرفته بودند گفته بود برای بازدید نیامده و زن گفته بود عیبی ندارد و ساک را به او داده بود. از کنار خانه های ویلایی شکل و از جلوی حیاط های نرده دار رد میشد و یاد ویلاهای شمال و خانه های انگلستان میفتاد. به گربه های خانگی که به خواب بعد از ظهری رفته بودند نگاه میکرد. برای بعضیهاشان پیش پیش میکرد و آنها با نگاهی تعجب وار و غریبانه نگاهش میکردند. از جلوی سگهای به زنجیر بسته سریع و با احتیاط رد میشد. به گیاهان و گلهای کاشته شده روبروی خانه ها نگاه میکرد. به خودش یادآوری میکرد دفعهٔ بعد کیسه پلاستیکی بیاورد و چند تایی از این گیاهان بچیند و ببرد در قوطیهای کنسروی که نگاه می دارد بکارد. با خودش میگفت دفعهٔ بعد. آفتاب عصر خودش را از روی شیروانی ها به روی دیوارها انداخته بود. هوا بوی شهرستانهای ایران را میداد. سکوت غریبی در هوا موج میزد که حتی رفت و آمد ماشینها انکارش نمیکرد. او میرفت و میرفت و میرفت. مثل همه ی بعد از ظهرها. در ساعت پنج عصر.
بعضی وقتا کامنتها رو دیر جواب میدم. به گیرندههای خود دست نزنید. دلیلش اینه یا عجله برای نوشتن مطلب جدید داشتم یا میخوام به نظراتتون با فراغ بال و سر فرصت (تقاطع فرصت و وصال شیرازی) جواب بدم :)