شبهایی هست که فکر میکنی خوابت میاد. میری تو تخت اما میبینی خوابت نمی بره. مغزت شده عین یه انباری پر تیر و تخته و درهم برهم. بلند شدم لپتاپ رو روشن کردم. الان زل زدم بهش که چه کار کنم. یه داستان کوتاه از چخوف می خونم و بعد دوباره میرم به تختخواب. اینجا صبح شده!
بعضی وقتا کامنتها رو دیر جواب میدم. به گیرندههای خود دست نزنید. دلیلش اینه یا عجله برای نوشتن مطلب جدید داشتم یا میخوام به نظراتتون با فراغ بال و سر فرصت (تقاطع فرصت و وصال شیرازی) جواب بدم :)