کتاب "شازده کوچولو" رو توی یه روز سرد زمستونی توی مطب دکتر خوندم و همونجا هم تمومش کردم! (سرعت کتاب خوندنم بالا نبود، مطب شلوغ بود و کتاب هم کوتاه). اسم مترجم یادم نمونده، اما قشنگ ترجمه کرده بود. معصومیتی که توی کتاب هست و شخصیت اصلی کتاب که یه بچهی موطلاییه، و نویسنده که اینقدر دوستش داشته که بعد از شش سال هنوز از ندیدنش ناراحته، برام غمانگیز بود. کتابهای کمی هستند که توشون معصومیت خاطرهانگیزی باشه و شازده کوچولو یکی از این کتابهاست. اما اینکه چی شد که دوباره کتاب رو خوندم و یه تیکهاش رو گذاشتم رو وبلاگم، دلیلش این بود که این تیکه یه جورایی منو یاد فیلمی میاندازه که بالا توضیحش دادم.
بعضی وقتا کامنتها رو دیر جواب میدم. به گیرندههای خود دست نزنید. دلیلش اینه یا عجله برای نوشتن مطلب جدید داشتم یا میخوام به نظراتتون با فراغ بال و سر فرصت (تقاطع فرصت و وصال شیرازی) جواب بدم :)