این گزارش کتابخونی درهم برهم شلخته ی این چند روز منه:
پاییز پدرسالار حدود صد صفحه مونده تا تموم بشه اما گذاشتمش اون عقب ها حوصله اش رو ندارم. هر چند تند تند و روزنامه وار خوندمش اما باید تمومش کنم. به نظر من صد سال تنهایی از این یکی اثر خیلی قشنگ تره. گاهی هم بهش فحش میدم میگم مرده شورتون رو ببرند جناب ژنرال! اما جلو روش بهش چیزی نمیگم.
دو روز پیش دم صبح رفتم سر وقت "سه کتاب" زویا پیرزاد و یه نفس کتاب اولش رو که همون "مثل همهٔ عصرها" بود خوندم و امروز هم دم دمهای صبح "یک روز مانده به عید پاک" رو. کتاب وسطی مونده که فکر کنم اون رو امشب دم صبح تموم کنم.
دیدم باز سنباد از ایزابل آلنده و پائولا نوشته! دیگه طاقت نیاوردم گفتم باید این کتاب رو بخونم. رفتم ۲۰ صفحه از رمان رو تند تند خوندم. ایزابل آلنده این کتاب رو وقتی دخترش تو کما میره تو راهروهای بیمارستان و اتاق هتلش نوشته. فکر کن! راهروی بیمارستان! من هیچ وقت این توانایی رو در خودم نمی بینم که بتونم کتابی تو اون فضا و مکان بتونم بنویسم. تا این بیست صفحه فقط می تونم بگم از اونجا که داستان با معرفی اجداد راوی شروع میشه منو خیلی یاد صد سال تنهایی میندازه مخصوصاً اینکه هر دو در کشورهای آمریکای لاتین هستند و زبان کتاب اسپانیولیه.
کتاب در قلب تاریکی ژوزف کنراد رو هم گذاشتم بخونم. این معروفترین کتاب کنراد هست و خوندنش یه جورایی از دید من ضروری حساب میشه واسه همین این هفته حتما می خونمش. در ضمن کتاب همه اش ۵۲ صفحه است و من دارم فکر می کنم این اینقدر کوچیک بود و من تا حالا نمیدونستم. البته خطوط تو هم و کلمه ها ریز نوشته شده یه کم. خط اول کتاب با کشتی و لنگر شروع میشه و من که عاشق لنگر و داستانهای دریایی ام خیلی خوشم اومد.
چند تا شعر هم این وسط از کتاب برگهای علف والت ویتمن (برادر دوقولوی دامبلی دور!!!) خوندم. به غریبه و آواز تبر پهن. شعر اول کوتاه بود اما دومی کمی طولانیتر بود و چند بخش داشت. چیزی که توی شعر ویتمن توجه منو جلب کرده سطرهای طولانی شعرهاش هست که بیشتر به جمله شبیه تره تا بیت ولی و این دقیقا چیزیه که ویتمن به خاطرش معروف شده چون به وزن و قافیه اهمیتی نمیداده و برای همین هم پدر شعر نو آمریکا محسوب می شه (یه چیزی تو مایه های نیما یوشیج خودمون!).نکته ای دوم اینکه تو شعرهاش زیاد چند تا کلمه پشت سر هم و دیکته وار ردیف میکنه. مثلا میگه تبر تیر تخت اره تیشه و غیره! واسه همین شعرهاش برای من خیلی جالب اند.
یه کتاب سندباد چند روز پیش نشونم داد به اسم روباه اثر یه نویسنده ای ایتالیایی که اون رو هم تو حال خواب و بیداری قبل از بیهوش شدن روی تخت خوندم و میخواستم ببینم آخرش چی میشه. روباه بدبخت. ولی خوب روباه دی اچ لارنس خیلی قشنگ تر بود. من تا این اثر رو به جهانیان نشناسونم دست بردار نیستم!
دو ساعت پیش هم خیلی خوابم میومد رفتم سر وقت ناتور دشت و چند صفحه ای اولش رو با ترجمهٔ احمد کریمی خوندم! قبل از این خیلی رو ترجمه ای ناتور داشت تعصب داشتم و فقط با ترجمه ای محمد نجفی می خوندم و نه ترجمه های دیگه چون به نظرم محمد نجفی خیلی به زبان هولدن کالفید متن فارسی رو تونسته نزدیک کنه و فحش دادن ها و کوچه بازاری حرف زدن های هولدن رو خوب درآورده. یادمه یه سال می خواستم به یه دوستی کتاب ناتور دشت رو هدیه بدم و از اونجا که ترجمه ی محمد نجفی اون زمان (زمستون سال ۸۳!) پیدا نمی شد من هم یه کتاب دیگه خریدم براش بردم. در این حد یعنی!
توی این مدت زمانی هم که روی مبل دراز کشیده بودم تو ذهنم یه داستان خلق کردم و نوشتم و نوشتم! به قول علی نصیریان تو فیلم اقای هالو "عجب عجب"!
بعضی وقتا کامنتها رو دیر جواب میدم. به گیرندههای خود دست نزنید. دلیلش اینه یا عجله برای نوشتن مطلب جدید داشتم یا میخوام به نظراتتون با فراغ بال و سر فرصت (تقاطع فرصت و وصال شیرازی) جواب بدم :)