بعد از بازی شب یلدا دوباره به یه بازی دعوت شدم. پرندنیلگون و بعد از اون هم دوید جکوب از من خواستهاند ترسهام رو بنویسم. من چهار تا از ترسهای خندهدار بچگیام رو نوشتم:
1- یک ساله که بودم شبها میترسیدم پاهام از پتو بیرون بمونه. همیشه فکر میکردم شب دزد میاد پاهایم را با چاقو میبُرد و با خودش میبَرد! هر شب موقع خواب پاهام رو گوله میکردم و پتو رو با دقت روی پاهام می کشیدم مبادا از زیر پتو بیرون بمونه.
2- در دو سالگی سریالی از تلویزیون پخش میشد که هربار قبل از شروع سریال موقع نوشتن اسم بازیگرها صحنهی خفه کردن یه نفر رو نشون میداد. از اون صحنه میترسیدم و همیشه وقتی آهنگ شروع سریال رو میزد میدویدم و یه جا قایم میشدم تا خود سریال شروع بشه.
3- در هفت سالگی روی جلد دفتر دیکتهام عکس دو تا ماهی با چشمهای غلنبه بود که انگار به آدم زل زده بودند، همیشه میترسیدم به جلد دفتر دست بزنم!! هنوز هم که هنوزه اون دفتر رو دارم و اولین چیزی که موقع دیدنش یادم میاد همون ترس عجیبه. هیچ فردی از این ترس خبر نداره.
4- یکی از وحشتهای دوران دبستانم این بود که یکی از کتاب یا دفترها یا پلیکپیهایم رو جا بگذارم خونه و معلم دعوام کنه. یک بار هشت سالم که بود صبح بدون اینکه متوجه شوم با کیف خالی داشتم میرفتم مدرسه. وسط راه که بودم یه حس فیزیکی بهم گفت کیفم خیلی سبکه. راه آمده رو دواندوان و نفسزنان با سرعت برق دویدم تا خونه و کتابهایم رو گذاشتم تو کیفم.
بعضی وقتا کامنتها رو دیر جواب میدم. به گیرندههای خود دست نزنید. دلیلش اینه یا عجله برای نوشتن مطلب جدید داشتم یا میخوام به نظراتتون با فراغ بال و سر فرصت (تقاطع فرصت و وصال شیرازی) جواب بدم :)